#وسوسه_پارت_200
مظاهر - بگير… داره ازش خون ميره .
.حاتم دست بلند كرد و گرفت …و تو دستش نگه داشت و به بيرون نگاه كرد …
مظاهر - اي بابا نگرفتم كه بگيري تو دست…..بزن ..
حاتم-مي زنم ..تو برو …
مظاهر - عزيز من داره از صورتت خون ميره ….حالا هي تو سرتق بازي در بيار
حاتم كلافه يكي رو در اورد ..اعصابش خرد بود …اينه اي هم جلوش نبود كه بدونه كجا بزنه …
مظاهر كه شيطنتش گل كرده بود…:
سميه اين قديميا هم بد نميگنا …
سميه - چطور؟
مظاهر - نشنيدي كه از قديم گفتن ….كار كه كرد.. ان كه تمام كرد ….در حالي كه از تو اينه به من نگاه مي كرد : شما كه زحمت يادگاري رو صورتشو كشيديد …يه لطفي كنيدو ……
سميه با ناراحتي و صداي تقريبا بلندي :
اه مظاهر
مظاهر - چشم خانوم ..ساكت شدم ..چرا مي زني ..
romangram.com | @romangram_com