#وسوسه_پارت_148


ذهنم حسابي اشفته شد….نمي دونستم دارن درباره چي حرف مي زنن…..؟

كلمه شب عروسي مهناز ..تو مغزم شروع كرد به چشمك زدن …

به دفعه تمام اتفاقات امد جلوي چشمام.

.ظرف شيره ….كفشاي سياه..ديوار ..درخت توت …تماس دستاش با بازوها م ….اتوبوس …..

اخرين بار با مسعود ديده بودمش ….

يعني كسي مارو ديده بود ….نه نه ….نكنه مسعود حرفي زده؟… ولي اون كه اخه ماجراي ديوارو نمي دونست ….

دهنم تلخ شد….. دنبال كسي مي گشتم كه ما رو تو اون شب تاريك ديده باشه ….

لاله-هدي …..ديگه اقاجون با چه رويي سرشو بياره بالا ….ابرومون تو اين محل رفت ….

باورم نميشد ..چشام پر اشك شده بود ….دلم مي خواست داد بزنم ….من كه كاري نكرده بودم پس اين حرفا چي بود …كه بهم مي زدن ….

لاله حرف مي زد و من همش به كوچه اي خالي فكر مي كردم …. كه كسي توش نبود ….ولي بود ..بود…كسي بود كه مارو ديده باشه ….

لاله-حاج نادر وقتي فهميد نمي دوني چيكار كرد ….خانوم محبي كه انقدر داد و بيداد راه انداخت .. و همه چي رو بلند بلند گفت…… كه كسي تو اين محل نموند كه از اين بي ابرويي و رسوايي خبر نداشته باشه

با بدني خرد و خاكشير تو جام افتاد بودم و با چشماي تر با ناباوري به سقف اتاق خيره شده بودم

لاله - خدا خيلي بهت رحم كرد كه هنوز زنده اي ..مي دوني چند روزه افتادي اينجا ؟……..سه روزه


romangram.com | @romangram_com