#وسوسه_پارت_139
در بزرگ شيشه اي هال شكسته ….
از ترس دارم سكته مي كنم ….
بر مي گردم عقب ….
- لاله اينجا چرا اينطوري شده ….؟تو رو به قران حرف بزن ….
شدت گريه لاله زياده ميشه …محمد مي ره گوشه حياط ….زير درخت توت ….
- نكنه خانوم جونــ …
با قدماي سست به در هال نزديك مي شم ….
حتي بعضي از همسايه ها از بالاي پشت بوم وايستادن و تو ي حياطو نگاه مي كنم ….
به زور دهنمو تكون مي دم …
-خانوم جون …
صداي خودمو هم نمي شنوم ..يه بار ديگه صداش مي كنم …
…خانوم جونو مي بينم كه …سراسيمه داره به طرف در مياد ..چادرش ميفته رو زمين ..زود خم ميشه و چادرو بر مي داره …صورتش قرمز و… پر از اشكه …
هنوز به من نرسيده كه صداي فرياد اقا جون ..چار ستون بدنمو به لرزه مي ندازه …
باز خانوم جون ميفته ..با گريه…. داد مي زنه :
romangram.com | @romangram_com