#وسوسه_پارت_113
به هدر رفته – هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي – اين حلقه كه در چهرة او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقة بردگي و بندگي است
حلقه تو دستاي من بود ……و به فردايي متصل شده بود كه ازش چيزي نمي دونستم ……
حلقه رو تو دستم مشت كردم ….ديگه نمي خواستم گريه كنم…..چون گريه هم نمي تونست برام كاري كنه……وقتي اقام.و مسعود به گريه هام بي توجه بودن پس براي چي بايد گريه مي كردم و خودمو انقدر زجر مي دادم …. ..
رو تختم دراز كشيدم و پتو رو كشيدم رو خودم …..
و سعي كردم از اين دو روز مونده از روزاي مجرديم با يه خواب راحت و سنگين پذيرايي كنم ….
با صداي لاله چشم باز كردم..
لاله- .از كي كه دارم صدات مي كنم .هدي …خانوم محبي با دختراش و خواهر ش امدن
- براي چي ؟
لاله-پس فردا مثلا عروسيتها
چيزي نگفتم
romangram.com | @romangram_com