#وسوسه_پارت_111
دوست نداشتم اونجا باشم …براي همين فقط يه سلام كردم و به طرف اتاقم رفتم
چادرو با عصابنيت از سرم بر داشتم و پرتش كردم رو تختم ..لبه تخت نشستم و سرمو گرفتم بين دستام ….
صدايي از تو هال نمي يومد….چند بار به در نگاه كردم …مي خواستم فرياد بزنم …از جام بلند شدم كه برم بيرون و دق دليمو سر يكي خالي كنم …اما وسط راه منصرف شدم و دوباره با عصبانيت سر جام نشستم ….
در حالي كه به كتاباي رو ميز خيره بودم و خود خوري مي كردم :
-چطور مي تونه انقدر راحت لج منو در بياره
دست راستمو گذاشتم زير چونه ام ….و به نقطه نامعلومي از رو به روم خيره شدم …..
به كيفم كه رو زمين افتاد بود نگاه كردم ….با حالتي عصبي شروع كردم به كندن ناخون شستم ….
مي خواستم يه جوري حالشو بگيرم ..اما نمي تونستم ….يعني بي عرضه تر از اوني بودم كه بخوام به قول آقام از اين غلطاي گنده گنده كنم
انگشت شستمو از دندونام جدا كردم و اوردمش پايين ….و بعد از كمي مكث بلند شدم و كيفو از روي زمين برداشتم و از چوب لباسي اويزونش كردم..دستام رو بند كيف بود
دست كردم تو كيف و جعبه كوچيك انگشترو در اوردم ..از چوب لباسي دور شدم و به وسط اتاق رسيدم …
در جعبه رو باز كردم…..انگشتر ساده اي كه روش فقط سه تا نگين كوچيك بود ..حلقه رو از جاش در اوردم و جلوي چشمام گرفتم و خوب براندازش كردم ….
پوزخندي به بخت و اقبال خوبم زدم …و زمزمه وار با خودم شعري از فروغو زمزمه كردم :
دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقة زر
romangram.com | @romangram_com