#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_281
-مي شکنه…
سريع و بدون حواس گفتم-چي؟
-يا کمون يا دستت!
نگاهي به دست سفت شدم به دور کمون کردم و سريع دستمو شل کردم.قرمز شده بود و کمي هم درد مي کرد.
به چمن زير پام زول زدم.احساس کردم چيزي بالاي سرم وجود داره.کمونو به طرف آسمون گرفتم و تيري پرتاب کردم،کاملا شانسي و فقط از روي يک حس.
صداي جيغ کوتاهي اومد و بعد کمي خاکستر روي زمين ريخت.
ماهان و ويدا با تعجب به من نگاه مي کردن و آرسان کاملا بي تفاوت و خونسرد.
ماهان-تو چه طور اونو تشخيص دادي؟
ويدا-و چطور اين قدر دقيق نشونه گرفتي بدون اينکه نگاهي به بالا سرت بندازي؟
به جاي من آرسان جواب کوتاهي داد-فکر نکنم مهم شگفت انگيز باشه.اون يه پري ويژه است و اين کار ازش بعيد نيست.
ماهان-اما اون قدرتي نداره…
آرسان-اون قدرت داره ولي اون هارو فراموش کرده.دليل نمي شه که بگي اون قدرتي ندا…
با گلوله اي آتشي که به سمت ماهان اومد فعلش کامل نشد.ماهان سريع جا خالي داد و آسيبي نديد.
شبنم-به جز گلوله ي آتشي و شمشير چيز ديگه اي ندارن؟
آرسان-دارن ولي راه استفاده از اون هارو نمي دونن.
romangram.com | @romangram_com