#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_90


خواستم حرفی بزنم اما فکری به ذهنم رسید…چرا که نه؟ اینکار مارو جلو میندازه…ولی شاید عاقبت خوشی نداشته باشه…اما من باید ریسک کنم…مرگ ی بار شیونم ی بار…

با اینکه سخت بود اما بزور با ی لحن نیمه بغض دار و ناراحت گفتم-منم خیلی دوست داشتم زودتر بیام اما کارهام جور نشد

سینا-چقدر خانم و با وقار شدی…

بع دِ بیا معلوم نی این دختره چی چی بوده که به ما میگه خانم و با وقار…خدایا شانسمون نزنه و دُخیه بیاد؟…این دو تا یوقت چیزی نگن؟…اوو چه همه دردسر چه غلطی کردما…

من-دلم برای خونه تنگ شده اما حیف که دیگه پدری توش نیس…بابااا…

خدایی بازیگر خوبیما!…

سینا-خونه؟حالت خوبه سارا؟ما خونمونو عوض کردیم…

ای خاک بر سرم کنن سوتی رو داشتی؟…

من-هووم…بابام دیگه نیس سیناااا!چرا رفتتتت؟

کوچه علی چپم که در دست تعمیر پیچیدم تو کوچه افق یک راست محو شم از دستم راحت شین…نه هنوز در خدمتتون هَسَّم…اه چرا چرت و پرت میگم؟…

سینا زد زیر گریه منم بزور دو چیکه اشک ریختم البته اونو برا بدبختی خودم ریختم و الکی صدای گریه درآوردم…از صدای ما همه ریختن جلوی در…منم هنو تو بغل سینا اون دوتا مجسمه هم اخما پررنگ تر شبیه مجسمه ابوالهول …

ی دختر چادری که قیافه معصومی داشت گفت-سینا کیو بغل کردی؟این کیه؟

سینا-ساراس…خواهرکم بالاخره اومد…

نچ نچ معلومه اون سارا اصن به اینا زنگم نزده که از روی صدا تشخیصش بدن…

دختره-واقعا؟ چقدر ناز و بزرگ و خانم شده!

به به شرمنده نکنین خودم میدونم چه گُلیم…

آرسان خواست دهن باز کنه که با پاشنه کفشم نامحسوس زدم به پاش…قرمز شد و اخماش بیشتر رفت تو هم…فقط ی پارچه قرمز کم داشت یعنی در این حد عصبانی…

سینا-بریم داخل عزیزم ساکت کو؟

ساک؟وای وای دیگه مجبورم خودم بدون افق و شفق محو شم با این مغزم…

من-هان؟ساکم؟اووم خب میدونی سینا من دو روزه اومدم و دنبال شما بودم و توی این مدت در یک هتل بودم وسایلمم همونجاس…

romangram.com | @romangram_com