#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_89


-بریم ببینیم کدوم خونه اس…

آرسان -اگه یکی از افراد خونه ی کمالی باشه چی؟

-حالا ی فکری میکنیم

از ماشین پیاده شدم و به غر غرای آرسان که هی میگفت یکم فکر نمیکنه و عقل نداره توجهی نکردم

اون دوتا هم پیاده شدن با هم به سمت کوچه رفتیم چشمم به اعلامیه روی دیوار خورد ایستادم و خوندمش-آقای رشید کمالی…مجلس هفت در خانه ی آن مرحوم در تاریخ………

ماهان-کمالی؟تاریخه امروزه یعنی این خونه شلوغ برای کمالیه…

برگشتم و به خونه نگاه کردم…اوو چه همه فامیل داشته یارو

رفتم جلوتر و اون دوتا هم دنبالم…

نزدیک در که رسیدم با ی پسر قد بلند با لباسای مشکی و قیافه داغون روبه رو شدیم

-سلام…

سلام رو که گفتم زرتی بغلم کرد و شروع کرد عر زدن اِ نه یعنی گریه کردن…این چرا منو بغل کرد؟چی شد دقیقا؟

پسره-بالاخره اومدی سارا…اومدی خواهرکم ولی دیر اومدی بابا رفت دیگه اینجا نیس که دختر دردونه اش رو ببینه…خیلی دوس داشت ببینتت همیشه میگفت دختر من خانم دکتر میشه و بهت افتخار میکرد ولی عجل مهلتش نداد تا تو رو ببینه…کاش زودتر میومدی بیمعرفت…کاش…

جاااان؟چی میگه این؟

-آقا ببخشید اشتباه شده…

ماهان و آرسان که به تمام معنا خفه شده بودن و مثل مجسمه با اخم نظاره گر بودن…به سیب زمینی گفتن ما جات وایمیسیم…

پسره-چی اشتباه شده سارا؟

سارا کدوم خریه؟

-من شما رو نمیشناسم آقای محترم

پسره-معلومه بیمعرفت 20 ساله رفتی اونور…معلومه منو یادت نیاد…منم سینا…برادرت…خیلی بیمعرفتی سارا یعنی منو یادت نبود؟

جاااان؟الان مثلا این خیلی با معرفتی و منو با خواهرش اشتباه گرفته…

romangram.com | @romangram_com