#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_79
تق تق…در اون دو تا رو زدم و منتظر شدم که بعد دو دقیقه اومدن بیرون
به به تیپ هاشون تو حلقم …آرسان تیپ سر تا پا مشکی زده بود و موهای قهوه ایشم بالا زده بود و ماهان دقیقا عکس اون سر تا پا سفید پوشیده بود،شده بودن عروس و داماد…از فکرم به خنده افتادم
آرسان -چیزه خنده داری هس؟
-نه فقط به پای هم پیر شین
ماهان -هان؟
-هیچی هیچی،پول ها رو برداشتین؟
آرسان -آره…
-چقدره؟
-………تومان
چشمام شد اندازه گردو-اونوقت این پولا دقیقا کجاست؟
-تو جیبای ما
هاج و واج به جیب هاشون نگاه کردم ولی صاف صاف بود…من که نفهمیدم چطوری جا شده…حتما با جادوهشون ی کاری کردن
-خب بهتره بریم توی چند تا بانک تا پول هارو بریزیم تو کارت فقط نپرسین بانک چیه که اصلا حال جواب دادن ندارم
بدون حرفی راه افتادیم و به چند تا بانک رفتیم و چند تا کارت صادر کردیم و توی هرکدوم مقداری از پول رو ریختیم چون خیلی بود و نمیشد توی ی بانک ریخت وگرنه شک میکردن
-آخ آخ پدر پاهام در اومد…چقدر کاغذ بازی دارن…شما پاتون درد نمیکنه؟
ماهان -نه اصلا
جلل الخالق اینا چرا نه از گشنگی طوریشون میشه نه با این همه راه رفتن پاشون درد میگیره؟خودم جواب خودمو دادم خب عقل کل اینا که آدم نیستن
-بریم نمایشگاه ماشین
راه افتادیم و با هزار پرس و جو ی نمایشگاه ماشین پیدا کردیم…فروشنده اش میانسال بود و قیافه مهربونی داشت
-سلام آقا
romangram.com | @romangram_com