#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_74
خمیازه ی طولانی ای کشیدم و گفتم-بخدا من الان خوابم میاد واسه امشب بسه
-باشه ولی شب های دیگه از دو تا بیشتر یاد میدم
همونطور تو خواب و بیداری ی باشه گفتم که سوالی به ذهنم رسید
-ماهان؟ شما دوتا که اینقد راحت تو این اتاق ظاهر شدین چطور توی اون بیابون به جای دیگه ای نرفتین و ما مجبور شدیم اونقدر راه بریم؟
-چون تا حالا مکانی که میخواستیم بریم رو نه دیده بودیم نه یکی از ما ها اونجا بود که بتونیم اون رو ردیابی کنیم
-اوهوم…
کم کم چشمام داشت بسته میشد که متوجه شدم اون دو تا غیب شدن…چه راحت و بی دردسر میرن اینور اونور!
سرم داره میپکه از بس این ماهان حرف زد و اون آرسان هم که یه گوشه مث مجسمه نشسته بود و با دقت آدمو زیر نظر داشت اصلا نمیشد تمرکز کرد با اون چشاش آدمو هیپنوتیزم میکرد لامصب،از ی طرف دیگه هم خوابم میومد بد
با همین فکرا آروم آروم خوابم برد در انتظار روزی جدید
*******
-وانی پاشو…وانی…
-تو روحت بزار بخوابم
-وانیا صبحه…
-صبحه که صبحه من خوابم میاد
-ساعت 9 پاشو
غلتی زدم و پتو رو روی سرم کشیدم
یکی پتو رو از روی سرم برداشت
-وانیا پاشو کارای زیادی داریم
romangram.com | @romangram_com