#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_47


-ماهان این میخواد از تو خورشید ردشه؟

-آره چطور مگه؟

با ترس گفتم-میسوزیم

زد زیر خنده صدای خنده هاش بلند بود چیزی نمونده بود به خورشید برسیم که گفت-نترس اون فقط آدم هارو میسوزونه

-خب منم آدمم

-نه تو از جنس پریانی

همین حرف رو زد و ما همون موقع از خورشید رد شدیم و من در کمال تعجب هیچ سوزشی احساس نکردم…تازه حس خوبی هم بهم دست داد…

حالا توی آسمون بودیم…آرسان و اون پرنده وحشی نیکلا جلوتر میرفتن و ما پشت بودیم…

-حداقل چقدر راهه؟

-سه ساعت تا مقصد

-مگه میخواین تو یزد فرود بیاین؟مردم میفهمن که

-نخیر خانم،هنوز اونقدرا خنگ نشدیم قراره تو یک جای پرت، پیاده شیم

-هووم…من حوصله ام سر میره تا اونجا…

-همش بزن سر نره…

خودش هرهر زد زیر خنده

-احیاناً دیشب تو خیار شور نخوابیدی؟

-نه مطمئن باش نخوابیدم

-راستی…سوالی دیگه

-چی؟بپرس…اصلا میخوای تو تا اونجا سوال بپرس من جواب میدم،خوبه؟

-آره این خیلی خوبه برای اولین سوال:شما چرا فارسی حرف میزنین؟حتی بعضی اصطلاحات و شوخی ها هم میدونین

romangram.com | @romangram_com