#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_40


باید چیکار کنم؟خدایا کمک کن تا از پس ماموریتم به خوبی بر بیام

آنقدر فکر کردم و قدم زدم که کف پاهام درد گرفت سرم هم داشت از این همه فکر جور واجور منفجر میشد

-به نتیجه ای رسیدی؟

جیغی زدم و برگشتم تا پشت سرم رو بیینم

-وای سکته ام دادی…مثل آدمیزاد نمیتونی بیای؟

شاهزاده آرسان -نه چون نه تو آدمی نه من…نگفتی چه نتیجه ای گرفتی؟

از دهنم در رفت-هیچی…

هی وای من خاک عالم بر فرق سرم لو دادم که…هر چی باشه اینم پسر همون مادره میره بهش راپرت(درسته؟)میده.

نیشخندی زد-هیچی؟

سعی کردم حداقل ضایع بازی در نیارم

-اوهوم هیچی…راستی مگه تو نرفته بودی؟

-نظرم عوض شد برگشتم،مشکلیه؟

نه والا من از خدامه تو اینجا و کنار من باشی…

-نه…اصلا به من چه؟من میرم استراحت کنم خداحافظ

یکم ازش دور شدم که صداش رو شنیدم -هیچ وقت دلم نمیخواست اینی که هستم باشم

با تعجب برگشتم سمتش

من-چرا؟منظورت چیه؟مگه الان چه مشکلی داری؟

-برای فردا آماده باش…فعلا

و غیبش زد…اه انگار جونش در میاد حرف بزنه…بدرک منو چه مربوط آخه؟من باید خاکی پیدا کنم بر فرق سر خودم بریزم نه به فکر چیز دیگه ای…

به سمت یکی از اتاق ها که حسم میگفت همون اتاق آرامش هس رفتم و حدسم درست بود

romangram.com | @romangram_com