#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_39
سیترا-خب هر چه زودتر اون چهار کلید پیدا بشن بهتره
شاهزاده آرسان -مشکلی ندارم
سیترا -شاهزاده ماهان شما چطور؟
ماهان نگاهی به من کرد و گفت-نه مشکلی نیست
سیترا با نگاهی مرموز به من گفت-وانیا تو چطور؟
من؟هه نظر من رو میپرسن؟اگه به نظر منه که من صد در صد مخالف ولی خب نظر من اصلا اهمیت نداره باید فکر دیگه ای بکنم
من-فردا راه میفتیم
سیترا لبخندی زد که نشان چیز خوبی نبود و چیترا و میترا فارغ از همه جا خوشحال بودن هه اینا چه شادن!
میترا-بهتر است استراحتی داشته باشید تا برای فردا سر حال باشید…اتاق های آرامش در طبقه ی بالا هستند
شاهزاده آرسان -من به سرزمین سیترا برمیگردم
و از سالن خارج شد…اهه کجا میری؟ حالا نمیشد بیشتر بمونی؟
ماهان-ممنون بانو میترا
و اون هم به سمت طبقه بالا و اتاق آرامش رفت…فکر کنم اینجا به اتاق خواب میگن اتاق آرامش
من-من میخوام کمی توی باغ قدم میزنم
میترا-حتماً …میخواهی آفتاب را صدا بزنم تا…
-لازم نیس میخوام تنها باشم
میترا -هر جور راحتید
به باغ رفتم و شروع به قدم زدن و فکر کردن کردم
من باید چیکار کنم؟
گام دوم اجرا نشد و اونا اعتماد کردند …
romangram.com | @romangram_com