#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_34
چهره عصبانی ملکه سیترا رو میدیدم دور و برش پره آتش بود
با جمله ای که شنیدم از خواب بیرون کشیده شدم
تمام تنم به لرزه افتاده بود…
ماهان بالای سرم اومد-چی شده؟چرا میلرزی؟آروم باش…آروم
به زور بازوهام رو گرفت و من رو نگه داشت
چیترا با لرزش صداش گفت-چی…چی شده؟
من-اون منو تیکه…شما خواهرین
میترا و چیترا و ماهان با بهت بهم زل زدن
چیترا-تو… تو چی دیدی؟هااان؟وانی چی دیدی؟
همه ی جملات و کلماتم قاطی شده بودن
من-من تیکه،شما خواهر،من میمیرم،شما…
ماهان-آروم باش وانی…نمیخواد چیزی بگی…
من هیچی نمیشنیدم فقط اون جمله ها توی ذهنم راه میرفتن…
جمله های وحشتناک ملکه سیترا…شاید هم وحشتناک نبود ولی برای منی که خواب هام واقعی میشن جمله های وحشتناکی بودن
-من اونا رو تیکه تیکه میکنم و آتیششون میزنم هر شش نفرشون رو…وانیا منتظرم باش …من حتی به خواهر هام رحم نمیکنم چون سد راه منن…من میترا و چیترا هم از بین میبرم…هاهاها…خواهران بیچاره ی من…هاهاها…
صدای قهقه سیترا توی گوشم بود اعصبام بهم ریخت و چشمام میپرید،تیک عصبی داشتم
ماهان-خوبی؟
دستی نوازش گونه روی کمرم کشید
سریع خودمو عقب کشیدم و متوجه چهره ی خشمگین اون دختر تابلوئه هم شدم
میترا-چه شده است؟
romangram.com | @romangram_com