#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_33
نفس عمیقی کشیدم و شروع به چرت و پرتایی که سرهم کرده بودم کردم-باید بگم که دشمنی قصد نابودی دو سرزمین شما رو داره…
هنوز جمله تموم نشده صدای میترا در اومد-سرزمین من و چیترا؟چه کسی میخواهد چنین کاری کند؟
-لطفا وسط حرفم نپرید من خودم همه ی توضیحات رو میدم…خب داشتم میگفتم…
خواستم شروع کنم که تصویر اون دو دختر جلوی چشمام نقش بست یکی از دخترا لباس آبی داشت و دیگری طلایی
دختر آبی پوش-نخیرم اون منو دوست داره
دختر طلایی پوش-اون خودش به من گفت منو دوست داره…دللللت بسوزه
دختر آبی پوش زد زیر گریه
صدای گریه هاش توی گوشم میپیچید
-بسه…بسه …میخوای چی رو بگیییی؟بسه
سرم دوباره درد گرفته بود کم کم همه جا برام تار شد و…بیهوشی…
{ سوم شخص }
همه ترسان به وانیا نگاه میکردند…
آفتاب،دختر میترا به این می اندیشید که او را کجا دیده است؟
چیترا نگران آن اتفاق بدی که وانیا گفته بود الان رخ دهد
و بقیه در افکار درهم خود…
صدای لالایی مانند میترا در اتاق میپیچد -چه شده است؟چیترا این نگرانی بیش از حد تو برای چیست؟
چیترا عاجز از گفتن کلمات به میترا چشم میدوزد
در همین نزدیکی ها سیترا عصبانیست و افکار شومی در سر دارد.عصبانیت و کینه او وصف ناشدنی است.به هیچ وجه نمیخواهد کسی سد راه او شود…
ملکه سیترا پر از سیاهی و تاریکیست…
{وانیا}
romangram.com | @romangram_com