#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_104
-آذر…
-آذر؟چیکار میکرد؟
-اون کی…کیه؟
با نگاهی مشکوک گفت-خواهرم…
این کلمه برام خیلی شک برانگیز بود،اگه خواهرشه پس چرا سیترا که مادرشه رو باید بکشه؟
ماهان بدو بدو با ی آبمیوه اومد و چپوندش تو حلق من…چند قلوپ خوردم و رو به ماهان گفتم -برگرد سرزمین…برگرد
نمیدونم چرا از آرسان نخواستم…
ماهان-چرا؟ چیزی شده؟
-برگرد نزار بجنگن…نزار
ماهانَ-چی میگی وانی؟چی دیدی؟
-برگرد اگه نری کشته میشن…برگرد تو رو خدا برگرد و نزار بجنگن…
آرسان -ماهان بهتره بری شاید چیز خوبی در انتظارمون نباشه…
ماهان نگاهی به من و نگاهی به آرسان کرد و بعد به سمتی دوید…
آرسان -چی دیدی؟چرا باید بر میگشت؟
با اینکه میدونستم آذر خواهرشه و شاید حرفامو باور نکنه یا لوم بده اما حسی داشتم که میگفت بهش اعتماد کنم…قضیه رو به طور کامل براش گفتم اونم در کمال تعجب من گفت-میدونستم…این کار از آذر بعید نیس
-چرا؟
-اون قدرت طلبه،جاه طلبه…میخواد کل سرزمین هارو به تسخیر خودش در بیاره حتی چند بار داخل غذا ها سم ریخت ولی موفق نشد
-ولی میترا…؟
-میترا…کشتن اون سخت تره چون نیروی خورشید از ماه بیشتره…و مطمئنا آذر از راه سیاست و مهربونی وارد شده چون میترا ملکه مهره و به راحتی گول میخوره…
-یعنی ماهان میتونه جلوشونو بگیره؟
romangram.com | @romangram_com