#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_252

نگاهم را به چشمهایش دوختم. ناراحت لب زدم: دور از جون . با بغض لبخند زد و صورتم را بوسید:
-آرش؟
-جانم؟
-اگه...اگه...من به جای اون بچه مرده بودم ..این همه مصیبت نبود نه؟!
دستم را محکم فشار داد:
-حرف الکی نزن هما. تو مقصر نیستی. اون دو تا خودشون به رابطه اشون گند زدند. بابا چه تو و مادرت بودید چه نبودید ، مامان رو زجرکش میکرد.
غم داخل چشمهایش دیوانه ام کرده بود. قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد. این یعنی احساسم تلنگر خورده بود. ذوق زده خندید. یخ وجودم در حال آب شدن بود. اولین واکنش احساسی من در این ده روز. صورتش را بر دستهایم گذاشت و آن را بوسید:
- ممنون که به پلیسا نگفتی.
-چی رو؟
دستم از اشکش خیس میشد و صورتم از اشک خودم .
-اینکه...اون روز سر چی دعواشون شد. نسبتت با مامانو..
سرم را چرخاندم. چرا باید میگفتم ، مادرم ، مادرم نیست؟ چرا باید میگفتم ندیده شدن زحمتهای بیست و چند ساله اش به جنونش کشید. همینقدر که گفتم مشاجره شان به خاطر زن دوم بابا بود به قدر کافی زجر آور بود.
-من دروغ نگفتم داداش.
اشکشهایش دلم را میلرزاند.
-حق مامان نبود که بهش بگن نامادری. این همه سال...کم برات نذاشت.....حتی نذاشت ما بفهمیم.....عقده هاشو سر تو خالی نکرد...بابا به حقش خیلی ظلم کرد...خیلی
آرش تنها کسی بود که همه چیز را در مورد ان روز نحس می دانست. بعد ازتشنج و به هوش آمدنم و بعد از آنکه همه آن مصیبت را به خاطر آوردم، فقط آغوش او بود که آرامم کرد . آغوش او بود که مرا واداشت تا بگویم هرچه را شنیده بودم . نیاز داشتم تکذیب بشنوم ، ولی تایید شنیدم. این همان رازی بود که چندین سال پیش بر او فاش شده بود. اینکه بابا سالها پیش ، به دلیل اینکه مامان از زن صیغه اش باخبر شده بود، او را که در ماه آخر بارداریش بوده به شدت کتک میزند ، طوریکه منجر به مرگ جنین شده و رحمش توانایی باروریش را از دست میدهد. برای خواباندن صدای اعتراض مادرم به او قول میدهد که وقتی زن دومش وضع حمل کرد، طلاقش بدهد. زنی که آرش میگفت عشق واقعی بابا بوده است . زنی که درست یک هفته بعد ، موقع وضع حمل، از بین میرود و فقط از او یک بچه باقی میماند. من!
مامان به شرط اینکه نامش در شناسنامه ام جا بگیرد ، حاضر به پذیرش من میشود. تا جایگزینی شوم برای روح زخم خورده اش. جایگزینی برای نوزاد از دست رفته اش. تمام زندگیم چون تراژدی دردناکی پیش چشمم زنده شده بود. این همه سال خار چشمهای مادرم بودم .آینه دق که میگفتند من بودم ، ولی هیچگاه حس نکردم مادرم نیست. حتی تمام تفاوتهایی که میگذاشت، آنقدر نبود که لایق کلمه زشت نامادری باشد. او از هر مادری، مادرتر بود. شاید گاهی حس میکردم در چشمهایش نسبت به من خشم موج میزند . شاید زمانهایی بود که بی دلیل از من رو میگرداند ولی در حس مادریش من همانقدر سهم داشتم که آرش و فرنگ سهم داشتند. خودم را که جای او میگذارم ، تنم می لرزد. تمام این چند روز بارها به خودم اعتراف کردم که حتی یک روز هم طاقت نگه داشتن بچه ی زنی که آرامش زندگیم را ربوده و قلب شوهرم را به تسخیر گرفته باشد ، ندارم . بغضم باز میشود و گریه ام به هق هق تبدیل میشود.

romangram.com | @romangram_com