#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_251
گاهی اوقات آرزو میکنم کاش هیچگاه به دنیا نمی آمدم. گاه آرزو میکنم کاش هیچگاه آن روز نمی رسید، گاه آرزو میکنم کاش هیچگاه آن سوال را نمی پرسیدم تا ضامن صبر مادرم کشیده شود. پربغض به سقف اتاق خیره شدم و برای هزارمین بار خودم را لعنت کردم که در آن هیاهو، هوس دانستن کرده بودم. کاش به حرف آرش گوش داده بودم و هیچ وفت هوس هم زدن این گندآب به سرم نمی افتاد. در با صدای ناهنجاری باز شد و من باز در سکوت به سقف خیره شدم. دلم تنهایی میخواست ولی نمی شد. در اتاق را بست و سایه اش نزدیکتر شد و من باز بغض کردم . بدون نگاه کردن هم میتوانستم بفهمم کیست . با پایین رفتن تخت و بلند شدن صدای قیژ فنرهایش ،حضورش را بیشتر احساس کردم . دستهای بزرگ و مردانه اش ، دست لرزانم را قاب گرفت. سرش روی سینه ام فرود آمد و برای اولین بار در طی این چند روز شکستنش را دیدم . لباس نخی بیمارستان از اشکهایش خیس شد. مقاومتم شکست و دستم بی اراده در موهایش فرو رفت. شکستن برادرم ، عزیزترین کسم آخرین چیزی بود که طالب دیدنش بودم.
-خسته ام هما...دیگه بریدم...دیگه نمی کشم.
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. غمش را می فهمم. نمی دانم درد کدامیک از ما بیشتر است. آرشی که در یک روز مادر و پدرش را از دست داده ، یا منی که در یک روز هم یتیم شدم و هم تمام باورهایم شکست . دستم میان موهایش مشت شد . به زحمت لب باز کردم:
-مامان چطوره؟
-دکترش قطع امید کرده....میخوان دستگاهها رو جدا کنند.
شانه هایش دوباره لرزید و دلم را ریش کرد. دست آزادم را بالا آوردم و همدردانه شانه اش را فشار دادم. مرگ مغزی، ناشی از مصرف بیش از حد قرصهای ضد افسردگی . چیزی که دکترش بارها مرا از آن ترسانده بود. روح خسته مامان دیگر گنجایش هیچ چیزی نداشت. قلبم از دردی که برادرم میکشید آتش گرفته بود. خسته بود . در این چند روز بار تمام مشکلات روی دوشهایش افتاده بود و برای همه این مصایب من مقصر بودم. من . دلم نمی خواست از بابا بپرسم ولی او خودش به حرف آمد:
-وضع آقاجونم هم بهتر از اون نیست. مثل یک تیکه گوشت افتاده گوشه بیمارستان. به هوشه ولی نه حرف میزنه و نه هیچ عکس العملی نشون میده. هنوز نفهمیدم کدوم از خدا بی خبری بهش خبر مامان رو رسونده.
ناجوانمردانه از زجری که به بابا تحمیل شده ناراحت نبودم . حق مامان این همه درد نبود . کاش قدری و فقط ذره ای وجدان خوابیده اش عذابش بدهد. هر چند سکوت ارادیش بعد از کمای 3 روزه، خبر از درگیری روح و جسمش داشت. سکوتی که ناگهانی آغاز شد . آن هم بعد از سرگذراندن یک سکته قلبی
-دکترش میگه پرستارا دیدن یک مرد از اتاقش خارج شده و بعد به اون حال افتاده. سه روز کما بود به خاطر خونریزی، حالا هم که قلبش نصفه نیمه کار میکنه.
دستهای آرش سرد بود . به سردی دستهای من. دستش را نوازش کردم و سعی کردم بحث را عوض کنم . صدایم آنقدر آرام بود که خودم هم ، به زحمت شنیدم:
-فرنگ چه کار میکنه؟
دستهایش مشت شد و ملافه را چنگ انداخت. صورتش بلند شد و چشمهای خیسش قلبم را به آتش کشید
-نمیدونم چرا این دختر اینقدر بدشانسه. توی این بلوا ، نامه درخواست طلاق رفته در خونه اشون.
آه میکشم.
-شوهر الدنگش حبسش کرده. حتی نمیذاره برای دیدن بابا و مامان بیاد. انگار نه انگار که این دیدارها....میتونه...دیدار آخر باشه....رفتم شکایت کردم تا بتونم از اون خونه بکشمش بیرون. اینکه امنیت نداره ...دیگه خیالم راحته که با حکم به عدم تکین نمی تونه آزارش بده ، فکر کنم ناصرم از همین داره میسوزه ،که حالا ادعای عاشقیش گل کرده و میگه طلاق نمیده . ولی برای داشتن فرنگ دیگه باید از روی جنازه من رد بشه
romangram.com | @romangram_com