#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_244

-این رو منی بهت میگم که بعد از یک شکست نتونستم اعتماد کنم. هر چی بزرگتر بشی مشکلاتت هم بزرگتر میشن. اگر اونقدر مرد هست که بتونه ازت دفاع کنه و تنهات نذاره ، بهش اعتماد کن. حتی توی ازدواجهایی که همه راضیند هم بعدا مشکلات هست . خوبیش اینه که تو میشناسیشون و میدونی از چی ناراحتند. بعدها میتونی خودت رو ثابت کنی...اگرم نتونستی میتونی با همسرت از اینجا برید. اما اگه مرد راه نیست ، همین حالا رهاش کن. ادعای عشق و علاقه برات نون و آب نمیشه.
سدا حرفهای الهام را تایید کرد:
-پسری که من دیدم مرد عمله عزیزم. اونقدر پخته هست که هواتو داشته باشه. اما بازم با الهام موافقم. اونو بسنج ..رفتارش و کارهاشو ولی وسواس نشون نده. همه خطا دارن. ما ادمای بدون گناه نیستیم.
بدون رودربایستی از الهام پرسیدم:
-الهام خانم...چرا پس شما علی آقا رو رد میکنید. درست فهمیدم دیگه نه؟
الهام پف کلافه ای کرد و عقب نشست. سدا با آرامش روی دستم ضربه زد . نگاه الهام بین ما چرخید:
-حالا یعنی من باید به هردوتون جواب بدم؟
سدا خندید و ابرو بالا انداخت:
-خودتم میدونی علی هم مرد خوبیه و هم بهت علاقه داره. هردوتون از تنهایی مزخرفی که گرفتارشید رها میشید. اون10 ساله تنهاست و تو 25 سال.
-شما چرا ازدواج نکردید خاله؟
-حکایت من و شما فرق داره الهام...من عشق رو تجربه کردم. ازدواج کردم. بچه دار شدم. توی 50 سالگی هم تنها شدم. اون سن برای روپا شدن و ازدواج مجدد برایمن دیر بود. من از عشقی سیراب شدم که جای تشنگی دوباره برام نذاشت. هرچند...شاید من هم اشتباه کرده باشم...اگه قرار بود تنهایام رو با مردی شریک بشم باید قبل از اون اقدام میکردم... آدم برای تنهایی خلق نشده. من آغوشم بعد از ماسیس خالی نموند. با بچه های خواهرم پر شد. بعد هم شماها اومدید و تنهاییم رو پر کردید. تو قرار نیست مسیر منو بری. اونم وقتیکه هیچ چیزی رو تجربه نکردی!
-الهام برخواست و به سمت گاز رفت:
-طاقت از دست دادنشو ندارم. ...هر وقت برگشت...هر وقت بازنشسته شد.
سدا با رضایت عقب کشید. چشمهایش برق میزد. با همان لبخندی که مهمان لبهایش شده بود به سمتم برگشت و گفت "ممنونم"[/HIDE]

چرخش روزگار همیشه بازیهای عجیبی دارد. در طول عمری که از من گذشته ، آنقدر چیزهای عجیب دیده ام که دیگر برای هیچ چیز تعجب نمیکنم. گاهی به حرف آرش ایمان می اورم که میگوید من در جوانی پیر شده ام. ذهنم این روزها درگیریهای زیادی دارد . از یک طرف هادی و کارهای عجیب و غریبش ، عاشقانه های گاه و بیگاهش است. هنوز حرفهای هدیه در گوشم بود که از کارهای هادی می نالید. اینکه با خانواده ناسازگاری میکند. تنها چیزی که دلم می خواست این بود که این چیزها به من ربطی نداشته باشد. از طرف دیگر معلوم شدن ماجرای درخواست طلاق فرنگ و مصیبتهایی که در راه بود . در حال عبور از کنار ماشینی بودم که با صدای صاحبش ترسیده به سمتش چرخیدم.
-هما جان؟ دخترم؟

romangram.com | @romangram_com