#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_243
-مال بعد از اون روزی که اومدید اینجا ؟
سرم را به نفی تکان دادم:
-اون روزم نامزدی ای در کار نبود. به درخواست اون ، مادرم اجازه همراهیمون رو داد.
-اما به نظر میومد خیلی دوستت داره.
لب گزیدم و به الهام نگریستم که این حرف را زد. به نظر میرسید علی هم او را دوست دارد ولی آیا این کافی بود؟
-نمی دونم...می ترسم فقط ادعا باشه..من از مردا خیلی می ترسم
سدا دستم را نوازش گونه فشرد:
-بالاخره که چی؟ باید به یک نفر اعتماد کنی. چه بهتر که این شخص دوستت هم داشته باشه.
-خانواده اش زیاد راضی نیستند...می دونید من از آینده می ترسم. نه بابای من راضیه و نه خانواده اون.
سدا متفکر نگاهم کرد . الهام کارش را رها کرد و کنارم نشست و پرسید:
-تا چه حد درگیر خانواده اشه. چقدر میشناسیش؟
-باباش سالها با پدرم دوست بوده. این مدتم دیدم آدم مستقلیه. ولی مگه میشه با خانواده اش کار نداشت؟
سدا ابرو در هم کشید:
-لعنت به آدمایی که عقلشون به چشماشونه.
الهام خیلی جدی نگاهم کرد:
-هما وسواسی بودن خوب نیست.
یخ بستم. حرفهای خانم سمیعی در گوشم زنگ میخورد:
romangram.com | @romangram_com