#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_240
-توی رفت و آمد ما به کلانتری، ابراهیم که اون موقع ستوان بود ، از بشری خوشش اومد. بعد هم وقتی پای بشری و برادرش به مبارزات باز شد و گیر افتادند، کمک کرد فرار کنند. یک سال بعد هم با بشری ازدواج کرد. ابراهیم از یک خانواده مذهبی بود. عاشق بشری بود و تا دلت بخواد اینا با هم ماجرا داشتند تا بشری جواب مثبت بهش داد.
صورتم از خنده شکفته شد:
-واقعا؟ کاش بشری خانم هم بود.
صدای خنده الهام و سدا بلند شد . من این خنده را به غم لحظات قبل ترجیح میدادم. حتی اگر فکر کنند من عجب دختر پررو یا بی ادبی هستم. :
-بعدش چی شد؟ الان برادر بشری خانم زنده است؟
سدا آهی کشید و برخواست.
-هیچ کس هیچ خبری ازش نداره. سالهاست مفقود شده. بعضیا میگن جز همونایی بوده که توی دریاچه نمک دفن شدند. بعضیا هم میگن زنده مونده و از ایران رفته.
آهی کشیدم. همه ما درد داریم. یکی بیشتر و یکی کمتر. کاش مادر من هم مثل زنهای کنارم بود. یاد میگرفت با دردهایش مبارزه کند و فاتح باشد نه مغلوب. باز هم هوا بوی غم گرفت . نیم نگاهی به الهام انداختم و خیار را پوست گرفتم:
-بشری خانم فقط همین یک پسرو داره؟
سدا با چشمهای ریز شده نگاهم کرد. بعد نیم نگاهی به الهام انداخت که ابروهایش در هم گره شده بود:
-نه یک پسر دیگه هم داره. عادل.
عادل؟ اسم عمو و برادرزاده یکی بود؟ انگار سوال ذهنم بلند بود که خود سدا جوابم را داد:
-علی به یاد برادرش اسم پسرشو عادل گذاشته.
-به یاد برادرش؟
سدا نزدیکم آمد و روبرویم ایستاد:
-آره. عادلهم مرزبان بود . موقع ماموریت کشته شد.
اخمهای الهام در هم فرو رفته بود. بینوا بشری. دعلاوه بر برادر ، پسرش را هم از دست داده بود و دومین فرزندش هم راه برادرش را میرفت. با فکر به اینکه خانواده ی بشری همه نظامی بودند. بی هوا پراندم:
romangram.com | @romangram_com