#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_231

-شما مامان بزرگ منو میشناسید؟
-بله. یه مدت همکارشون بودم.
عادل در فکر فرو رفت. یعنی چیزی از ماجرای من و سام می دانست؟ به سمت ماشینش که گوشه خیابان پارک شده بود رفتیم. قبل از آن ناخوداگاه نگاهم به سمت کرکره های پایین آمده مغازه هادی کشیده شد. عادل سوار شد و در ماشین را برای الهام باز کرد . الهام در را بست و با من عقب نشست.
-مهمون دارم. نمیام پیش تو بشینم بچه!
عادل خندید و سرش را تکان داد . من نیز هر چه اصرار کردم ، الهام جلو ننشست.
-قیافه شما برام آشناست..ولی نمیدونم کی و کجا دیدمتون. چند وقت قبل ، پیش خاله کار میکردید؟
معذب لب گزیدم.
-دو سه ماه قبل.
ابروهایش در هم تنیده شد. ماشین را روشن کرد و راه افتاد. خودش بحث را عوض کرد:
-بابام دیشب اومد . بهتون سلام رسوند الهام خانم.
اخمهای الهام در هم شد:
-سلام رسون سلامت باشه. چشم تو و مامان بزگت روشن.
-خیلی دلم میخواد دیگه نره. این همه سال مرزبانی براش کافی نیست؟ تا مامان زنده بود ، من و مامان باهاش بودیم و تنها نبود. اما حالا تنم می لرزه تا بره و برگرده.
-ایشالا چند ماه دیگه ، بازنشسته میشه خیالت راحت میشه.
- دلم میخواست با "زن" نشسته میشد. من که برم اون بیشتر تنها میشه. میخوام تا برنگشته مرز، دستشو بند کنم. هرچی نشستم خودش کاری نمیکنه.
نگاهم بین الهام و عادل در حرکت بود شاخکهایم تکان می خورد. لبخندی روی لبم شکل گرفت که از چشم الهام دور نماند . بحث برایم جالب شده بود. پسر بشری و الهام؟ خواستگاری پسری برای پدری؟ از ذهنم گذشت ، علی؟ پدر عادل، علی بود یا من اشتباه میکردم؟ اصلا بشری چند فرزند داشت؟ آهسته از الهام پرسیدم.
-ایشون پسر علی آقاست؟

romangram.com | @romangram_com