#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_230

-الهام خانم کی میریم؟
مرد عادل نام به سرعت به عقب چرخید و با دیدن من ابروهایش بالا پرید
-چه بی صدا اومدین داخل.
الهام از پشت میزش بلند شد و سمت من آمد:
-ایشون قبل از تو توی اتاق بودند.
به سمت من آمد و دستم را گرفت.
-بریم هما جان ، خدا خودش برامون تاکسی فرستاد.
خنده ام را خوردم. عادل نزدیک ما آمد:
-حالا من شدم تاکسی الهام خانم؟ مهمون خاله ایشونند؟
الهام سرش را تکان داد . عادل نیم نگاهی به من انداخت و ابروهایش بالا پرید. معذب بودم نمی دانستم سدا از من چه چیزی گفته است.
-ببخشید من فکر میکردم مهمون خاله سنش بالاتر باشه. آخه گفتن توی آموزشگاه تدریس دارین. اگه بی ادبی شد ببخشید.
-خواهش میکنم.
عادل جلوتر حرکت کرد و ما هم به دنبالش راه افتادیم. آرام از الهام پرسیدم :
-این آقا کیه؟
الهام به عادل نگاهی انداخت:
-نوه بشری است.
نوه؟ نگاهی به عادل انداختم. وقتی بشری همسن سداست و پسری به بزرگی علی آقا دارد، چرا نباید چنین نوه ای داشته باشد؟ عادل به نظر 25 را داشت. حرف عادل نشان داد که حواسش به حرفهای ما هست:

romangram.com | @romangram_com