#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_227

پشت چشمی برایش نازک کردم که خندید و به بازویم زد
-این نازات رو بذار برای داداشم. هر کی ندونه من که میدونم اون بدبختم از این اخلاقات بی نصیب نمونده.
سعی کردم کنایه داخل حرفش را نادیده بگیرم. در این یک هفته بجز همان بار اول من و هادی دیگر یکدیگر را ندیده بودیم و گاهی فقط برایم پیام میفرستاد. انگار اوضاع خانه شان درهم تر از آن بود که باز وعده دروغ بدهد.
-سوال نداری؟ من برم؟
-هما...راسته خواهرت بچه اشو...سقط کرده....بخدا من شنیدما....راسته؟
بغض تا گلویم بالا آمد.
-آره.
اخمهایش در هم رفت.
-شنیده بودم زندگیش خوب نیست. طفلکی. شوهرش مجبورش کرده سقط کنه؟
کلافه نگاهش کردم. شوهرش مجبورش کرده بود دیگر نه؟ اگر اخلاق خوبی داشت که فرنگ تن به چنین کاری نمی داد :
-آره
صدای زنگ تلفن همراهش باعث شد حرفش داخل دهانش بماند.
-جانم داداش؟ نه..الان میام...قربونت عزیزم.
تلفن را قطع کرد:
-پس نمیای دیگه؟
سرم را به تایدد تکان دادم. صورتم را بوسید : من برم. کاری نداری؟
-نه...سلام برسون.

romangram.com | @romangram_com