#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_226
-پس بیا خونه ما. منم تنهام .
-قبلا به الهام قول دادم. به مامانمم گفتم. در ضمن میدونی که ، اگهبابا بفهمه خونه شما اومدم عصبانی میشه.
اخمهایش را در هم کرد. بیچاره نمی دانست که اگر بابا بفهمد خانه الهامی که اجازه داده است بروم در همان ساختمان قنادی است ، بیشتر عصبانی میشود. اصلا علت پذیرش دعوت الهام این بود که می دانستم بابا در شهر نیست و به احتمال زیاد با سایه از شهر رفته است و بابا نمی فهمد با نگفتن تمام حقیقت دورش زده ام . هدیه ناراحت برخواست.
-میخواستم امروز با هادی حرف بزنی که از خر شیطون بیاد پایین و برگرده پیش بابا.
با ابروهای گره کرده نگاهش کردم. خودش توضیح داد:
-بابا از وقتی هادی اومده بیرون جری تر شده. هما....تو که نمیخوای هادی بکشه کنار هان؟ تو بودی که دفعه قبل به خاطر شغل هادی ردش کردی. مامان میگه ....میگه شاید تو بهش گفتی بیاد بیرون و بره با دوستش شریک بشه. شایدم شرط باباته که از بابا جدا بشه هان؟ اگه نیست، امروز بیا جلوی خودم بهش بگو که برگرده پیش بابا...بخدا بابا داشت راضی میشد دوباره بره پیش بابات ولی حالا لج کرده. اینطوری برای خودتم بهتره.
از عصبانیت انگار از گوشهایم دود بیرون میزد . از همین می ترسیدم.
-ببین هدیه جان، منو داداش شما هیچ صنمی با هم نداریم که من براش شرط و پش شرط تعیین کنم. تا اونجاییم که میدونم ، بابام و داداشمم به ایشون اولتیماتوم دادن هشت فرسخیشون پیداش نشه...اگه خودش دوست داره تغییر بده زندگیش رو به من مربوط نیست.
اخمهای هدیه در هم رفت. چرا هادی نسنجیده کار کرده بود. حالا چه وقت قهر کردن از پدرش بود؟ هدیه بلند شد و ایستاد:
-اما...اون تو رو دوست داره و حاضره...
میان حرفش پریدم:
-ولی من حاضر نیستم به خاطرم خیلی کارا انجام بشه.
-باشه بابا چرا عصبانی میشی. من خاطر خودتونو میخوام. خود هادی م گفته ربطی به تو نداره. اصلا بگم غلط کردم خوبه؟
دور از جانی گفتم و وسایلم را برداشتم. با هم از کلاس خارج شدیم. هدیه به سمتم چرخید:
-یک سوال بپرسم دوباره عصبانی نمیشی؟
به سمتش چرخیدم: من بی دلیل عصبانی نمیشم.
-خیلی خب حالا . داداشم این اخلاقای ناب تو رو هم دیده؟
romangram.com | @romangram_com