#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_209

محکم در گوشم خواباند که تا مغز سرم تیر کشید. حرف حق شنیدن تلخ بود.
-پاشو بیا بیرون.
لب گزیدم و از جایم تکان نخوردم.
-به جهنم از گشنگی بمیر. مثل مادرت فقط یه زبون داری چهل و پنج متر.
اشک مثل سیل از چشمهایم راه گرفت. در اتاق را محکم کوبید. صدای اعتراض مامان بلند شد:
-به ولای علی اگه چیزیش بشه ، نمی بخشمت. چکارش داری هان؟ نمی بینی دست و پاهاش چطور میلرزه. مگه نگفتی دکتر گفته تو بحرانه هان!
-دکتر غلط کرده با تو!
-د نامسلمون، این دختر اگه یک بار دیگه اون حال بشه من خاک برسر ، چه کار باید بکنم؟ به من رحم نمیکنی به بچه ات رحم کن. تنها سرگرمیش رو که ازش گرفتی. نامزدشم که رد کردی رفت ،دیگه چی از جونش میخوای؟!
-خفه شو زن!
دستهایم را روی گوشهایم فشار دادم تا نشنوم. خسته بودم . چه ساده دلانه میخواستم با او از کار کردنم حرف بزنم. با مردی که در گوشهایش پنبه کرده بود و نمیخواست بشنود. صدای بلند شده تلویزیون به این معنی بود که قصد نداشت فعلا خانه را ترک کند. ناباور آه کشیدم. چه شده بود که سایه را رها کرده بود؟ صدای هق هق مامان اعصاب نداشته ام را خش می انداخت. خودش را به ندیدن زده بود که قیافه نزار مامان را نمیدید. زنی که در آستانه 50 سالگی مثل پیرزنهای هفتاد ساله قد خم کرده بود. از اتاق بیرون رفتم و داخل اشپزخانه شدم. مامان گوشه ای نشسته و میگریست. سرش را به آغوش کشیدم.
-ولش کن مامان. گریه نکن . ارزشش رو نداره.
-یک عمر پای شما خون دل نخوردم که اینطوری نابودتون کنه. اون از فرنگ بدبخت که به جای خونه باباش رفته خونه داداشش. اینم از تو
-گریه دردی ازمون دوا نمیکنه مامان.
-بذار به درد خودم بمیرم.
حرفی نداشتم که بزنم. با حرف زدن من تازه وضع بدتر میشد. باید گریه میکرد تا آرام شود. روی سرش را بوسیدم و بلند شدم. غذاهای دست نخورده را جمع کردم و شروع به شستن ظرفها کردم. صدای بلند بابا از سالن به گوشم رسید.
-هما یک چایی برام بیار.
با بی میلی تمام برایش چایی ریختم و بیرون رفتم. چایی را پیش رویش گذاشتم و خواستم برخیزم که مچ دستم را گرفت:

romangram.com | @romangram_com