#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_195
-هما؟ دلم میخواد...تا راضی کردن پدرامون....خودمو نامزدت بدونم.
-راضی نمیشن.
-میشن. پدر من که کم کم مجبور میشه قبول کنه. تو رو دوست داره. منم که چیزی نداره که باهاش تهدیدم کنه. کم کم باور میکنه اون حرفا کذب بوده...در مورد پدر تو هم، هرکاری لازم باشه میکنم تا راضی بشه.
-غرور پدرت برات مهم نیست؟
-وضعیت من و بابام با هم فرق میکنه. اونا اگه دوست دارن، میتونن تا آخر عمرشون با هم بد باشن. فقط منو از...زندگیم جدا نکنن.
لب گزیدم .
-شدنی نیست. امکان نداره وقتی چدرا مشکل دارن بشه خوشبخت بود
-میشه راضیشون کرد. من همه سعیم رو میکنم...فقط...قول بده دل نبندی باشه؟ توی این مدت عاشق نشو ، دلتو برای من نگه دار باشه؟
تنم لرزید. نفسم به شماره افتاده بود. اما انگار او خیلی محکمتر بود که بدون وقفه صحبت میکرد
-قول نمیدم. من یادگرفتم برای آینده نیومده قول ندم!
انگار قول و بی وفایی اش یادش آمد که اخمهایش در هم شد. دو روز مهلت گرفته بود تا همه چیز را درست کند ولی برعکس همه چیز خراب شده بود!
-منو نبخشیدی نه؟
سکوت کردم و او ماشین را روشن کرد.
-خب انگار قبل از راضی کردن پدرا، باید دل یک خانوم دلنازک رو به دست بیارم...مامانم میگه من لجباز ترین موجودیم که خدا آفریده...
خندید و شانه بالا انداخت.
-نمیدونم چچقدر راست میگه ولی اینو میدونم تا سر حد مرگ برای خواسته هام میجنگم..حتی اگه کتک بخورم یا صد بار رونده بشم تا نفهمم هدفم غلطه از پا نمی شینم. پس خودت رو برای جنگیدن با من آماده کن!
به او نگریستم که با خونسردی به بیرون نگاه میکرد. این مرد با همه اطرافیان من متفاوت بود . جنگیدن برای نرم کردن دل من؟ چرا حرف دلم را به او نزنم. شاید...شاید عقب کشید و دانست من از صدای بلندش و اخمها و نگاه جدی اش واهمه دارم و دست از سرم برداشت. شاید دانست نمی خواهمش و...رفت...قلبم ناامیدانه خودش را به در و دیوار میکوبید و من چشم روی بال بال زدنهایش بستم:
romangram.com | @romangram_com