#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_163

با ترس به سمتش چرخیدم:
-چرا..همچین فکری میکنید؟
-چون واکنش دخترها رو دیدم. وقتی کسی براشون مهم باشه کمی ناز...
-من اهل ناز کردن نیستم.
صورتش را به سمتم چرخاند.
-چرا ازمن می ترسی؟ چرا توی خودت مچاله میشی وقتی نزدیکت هستم.
-این...این رو بذارید به..حساب...
-نامحرمیم؟ یعنی عقد کنیم مشکلت حل میشه؟
لب گزیدم و از پنجره به پیاده رو نگریستم. باران دوباره شدت گرفته بود.

-نامحرمیم؟ یعنی عقد کنیم مشکلت حل میشه؟
لب گزیدم و از پنجره به پیاده رو نگریستم. باران دوباره شدت گرفته بود.
-جواب ندارم؟
سکوت کردم. نه اینکه نخواهم صحبت کنم، بیشتر نمی دانستم چه جوابش دهم. صدای نفس کشیدن کلافه اش را شنیدم. به او برخورده بود.
-من از شما شناختی ندارم. این رو بذارید به حساب نشناختن.
به سمتم چرخید. سرم را زیر انداخته بودم. چطور به او میگفتم رفتارهایش مرا می ترساند. چطور به او بگویم تمام مردهای اطراف من خشن بوده اند و من نمی توانم باور کنم که مردی جز این رفتار کند. بخصوص او که نگاههایش باعث میشد از ترس غالب تهی کنم
-یعنی چون منو نمی شناسی ازم می ترسی؟ چه رفتار ترسناکی ازم دیدی؟

romangram.com | @romangram_com