#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_162

جلوتر از من به سمت خروجی به راه افتاد . مادرش کنارش کشید و او با اخمهای در هم به او گوش داد و بعد به سمت من آمد. با دیدن کفشهای گلیم پوزخندی روی لبهایم شکل گرفت. کفشهایی با پاشنه پهن و بلند که حکم کفشهای مهمانی ام را داشت و حالا کاملا از ریخت افتاده بود . کتونی هایم را از کمد کفشها خارج کردم و پوشیدم. کنار در منتظر ایستاده بود . با خارج شدنمان از خانه به حرف آمد:
-متاسفم. نمیخواستم ناراحتت بکنم.
-مهم نیست.
این را گفتم و منتظر ماندم تا در ماشینش را باز کند. حوصله هیچ کاری را نداشتم.
-چرا از اول توی این هوا کتونی نپوشیدی؟
باید به او میگفتم دلم میخواست لباسم خوب به نظر بیاید؟ چیزی نگفتم و در سکوت منتظر ماندم تا سوار ماشین شود. سوار که شدیم ، بخاری ماشین را روشن کرد:
-وقتی افتادی خیلی ترسیدم.
ناراحت به سمتش چرخیدم
-شما همیشه وقتی می ترسید سر دیگران داد می زنید و توبیخشون میکنید....
پوزخندی روی لبهایم شکل گرفت: یا نه این عادتتونه؟
اخمهایش در هم فرو رفت و چیزی نگفت . در تمام مسیر هر دو ساکت بودیم. بدنم هنوز لرز داشت و دلم غصه دار بود. یعنی ممکن است دست او هم هرز برود؟ نگاهم روی دستهای بزرگش ثابت ماند. قلبم تیر کشید وقتی فکر کردم که این دستهای بزرگ و مردانه چگونه می تواند از زندگی ساقطم کند. ناخودآگاه در خودم جمع شدم. گوشه ای متوقف شد و به من خیره ماند. سنگینی نگاهش باری بود روی قلبم.
-باید بریم از محضر نامه بگیریم . میمونی توی ماشین یا میای توی محضر؟
-شما برید.
نفسش را کلافه بیرون داد و از ماشین خارج شد. بدنم کم کم از اتقباض خارج شد و قطره اشک سمجی از چشمم چکید. سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. نمی دانم چقدر طول کشید که بازگشت و سوار شد.
-خوبی؟ نکنه سرماخوردی؟
سرم را بلند کردم وبه گفتن خوبمی اکتفا کردم. منتظر ماندم تا ماشین را روشن کند ولی هیچ کاری نکرد. متعجب به او نگریستم.
-پس واقعا دلت با من نیست. فکر میکردم شب خواستگاری توهم زدم و غمگین و ناراضی دیدمت.

romangram.com | @romangram_com