#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_159
گوشی را قطع کردم و همزمان صدای در بلند شد. نگاهی به ظاهرم انداختم. تاپ بافت به همراه دامن کوتاهم را به سرعت با تونیک بلند و شلوار عوض کردم و شالم را به سرم کشیدم. صدای تعارف مامان باعث شد به سرعت بیرون بروم. قبل از آن چادرم را از چوب لباسی برداشتم و روی شانه هایم انداختم.
با دیدن فاطمه خانم جلو رفتم و سلام دادم. در آغوشم کشید و صورتم را بوسید. چادرش بوی نم باران داشت:
-خوبی عروس گلم؟
-ممنونم. شما خوبید؟
نگاهش روی صورتم چرخید و لب گزید.
-دندونت؟!
سقف انگار آوار شد روی سینه ام. شب خواستگاری خیلی سعی کردم که کسی متوجه ان نشود ولی می دانستم دیر یا زود همه میفهمند که چرا دائم سر به زیر دارم. سر به زیر انداختم و باعث و بانی اش را لعنت کردم.
--خوردم به جایی ، دندونم افتاد.
صورتم را لمس کرد و آه کشید. چیزی این میان غلط بود. کنار آمدن راحتش با این موضوع ، خبر از چیزی میداد که برایم خوش آیند نبود. انگار انتظارش را داشت . شاید هادی با او حرف زده است. مامان با صورتی گرفته و چادری که بیش از حد جمع شده بود ، جلو آمد و پشت سرش هادی وارد شد. روی موهایش قطرات باران برق میزد:
-سلام.
آرام جواب سلام هادی را دادم. هادی متعجب از جو سنگین داخل اتاق روی مبلی نشست. فاطمه خانم نگاهش بین من و مامان می چرخید دانست که چیزی این میان درست نیست و من خوب می دانستم که چه چیزی درست نیست. مامان دو روز قبل وقتی بابا به خانه آمد شروع به گلایه کرد. از رفتنش و نماندنش در شب خواستگاری تا بلایی که بر سر من آورده بود. خواست تا آبرویم در نزد خانواده هادی نرفته است کاری بکند ولی جواب بابا فقط طوفانی از دشنامها بود . و ضرباتی که نامردانه تن و صورت مامان را نشانه گرفت. پوزخندی روی لبم شکل گرفت . میگفت "دیگه شوهر داره دندش نرم خرجش کنه!" او مردی که را که نه شرع و نه قانون در برابرم مسئول نمیدید و فقط حکم نامزد را داشت ، مسئول میدید و خودش را که هم ولیم بود و هم مسبب نقص ظاهریم ، هیچکاره! نتیجه برخورد دو روز قبلشان این بود که حالا مادرم با صورتی نیلی و غمگین در درگاه در ایستاده است و صورتش را سفت پوشانده تا بیش از این خجالت نکشد.
سکوت را فاطمه خانم شکست:
-هما جان عزیزم، علی آقا با بابات حرف زده و اجازه گرفته امروز برید دنبال کارای محضر. نمیدونم آزمایش و کلاس و اینطور چیزا...به هر حال تا چشم روی هم بذارید یک ماه گذشته. بعدشم که خرید دارید و خلاصه کلی کار هست. برو دخترم آماده شو تا با هادی بری بیرون.
به مامان چشم دوختم که با چشمهای براق از اشکش نگاهم میکرد. با بستن چشمهایش تایید کرد که بروم و آماده شوم. آنقدر تپش قلبم شدید شده بود که فکر میکردم هر لحظه از جایش خارج می شود. چه ساده بودم که فکر میکردم می توانم انتخاب کنم. نامزدی مان هم بوی اجبار می داد. غمگین به سمت اتاقم رفتم. صدای مامان به گوشم رسید:
-لباس گرم بپوش بارون میاد هنوز.
با اکراه مانتوی بافت و شلواری بیرون کشیدم و تنم کردم. شالم را حالت دار بستم و چادرم را برداشتم و از اتاق بیرون زدم. بغض صدایم ارادی نبود.
-من آماده ام.
romangram.com | @romangram_com