#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_158

از دیروز یکسره باران می بارید. اینجا شهر پر بارانی نیست ولی هر وقت باران ببارد ، بارشش سیل آساست . در اثر بارش شدید باران آب به داخل مغازه پدر هادی و ناصر راه باز کرده و مسافرتمان به عقب افتاد. و از آنجایی که هیچ کدام از ما محصل نیستیم که نیاز به تعطیلات داشته باشیم ، مسافرت به هفته بعد و بعد از تعطیلات موکول شد.
شیشه بخار گرفته را ها کردم و روی آن خطهای کج و معوج کشیدم. از دو روز قبل که هادی را دیدم، تا به امروز تفریحم نگاه کردن به گوشی و خواندن پیام های جورواجور اوست. بجز پیامهای اولش، باقی پیامهایش، آن حالت پر محبت را ندارد. با هم حرف میزنیم و از همه چیز میگوییم. تنهاییم را پر میکند و این برایم دلنشین تر از خواندن متنهای عاشقانه ای است که گاهی مرا می ترساند.
با شنیدن صدای ویبره گوشی به سمتش می روم. با دیدن اسم هادی لبخندی روی لبهایم شکل میگیرد و تماس را برقرار میکنم:
-سلام
-سلام خانم. خوبی؟
-ممنون. شما خوبید؟
-ممنون. خونه ای؟
ابرویم از تعجب بالا پرید:
-آره. یعنی جای دیگه ای نیست که برم.
-من و مامان داریم میایم خونه شما.
-خونه ما؟
-آره.
-خوش اومدید.
-نمی پرسی برای چی؟
کمی مکث کردم. واقعا کنجکاو بودم که بدانم چرا به اینجا می آیند. خودش به حرف آمد.
-اگه درو باز کنی بهت میگم چرا!
-شما اینجایید؟ ای وای .

romangram.com | @romangram_com