#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_149
-هادی یه چیز بگم نه نمیاری؟
-چون میدونم حرفت چیه همین حالا جوابم نه است!
-دهه..جدی جدی نمیخوای تجدید فکر کنی ؟ به جون بچه های دایی بزرگم که میخوام سر به تنشون نباشه، حیفی برای این کار. اون مجید بدبخت دیپلم ردی یعنی با تو یکیه؟ آره؟ باید دل خوشیت بشه سرو کله زدن با چند تا گوشی ؟ یا وسط مرغ و ماهی خودتو خفه کنی؟
-میدونی که بابا مریضه نمیتونم تنهاش بذارم.
-پس داداشت چی هان؟ مگه فقط تو بچه ی باباتی؟
از گوشه چشم به هادی که باز جدی شده بود نگریستم. از حرفهایشان سر در نمی آوردم. چیزهایی جدید می شنیدم که گیج و متعجبم کرده بود.
-محمد همون اول کار راهشو سوا کرد. دکتر مملکت نمیره تو گوشت فروشی
-د یابو..مهندس مملکتم نمیره! اون اوایلش گفتی کو کار ؟میچسبم به شغل پدری. مام گفتیم خوش به حالت. خدا یارت...اما حالا دیگه چرا؟ د اینم کار چه دردته!
-بس کن شهروز شیطون نشو . همین حالا در آمد من از شماها بهتره. مگه چی میخوام؟ هم رضایت بابامو دارم هم زندگیم میگذره. این کارم برای تفریحش شروع کردم. خودت میدونی نه لنگ پولشم ، نه چیز دیگه. فقط میخواسم ثابت کنم می تونم برا خودم مستقل بشم.
-حرفت یک کلامه نه؟
-یک کلامه!
-بس که الاغی !
-درست حرف بزن.
باز صدای شهروز آرام شد:
-این مشتریت رو رد کن بره تا اینقدر برام کلاس نیای..خریدار نیست. سه ساعته ذل زده به گوشی داخل دستش!
-مشتری نیست . صاحب مغازه است.
بی اراده و متعجب به سمت هادی نگریستم . نگاهم در نگاهش گره خورد. لبخندی گوشه لبش ظاهر شد. خدا مرگم دهد که فهمید حواسم به مکالمه ی آرامشان بود. لب گزیدم. سنگینی نگاه شهروز هم روی من افتاد. سر به زیر انداختم.
romangram.com | @romangram_com