#توماژ_پارت_625
-بسه ... نترس کاریت ندارم
دوباره بغضش شکست و بریده بریده لب زد:به... خدا.... من ....جای... بدی نبودم ..... من .... من فقط ....
اروم موهاشو نوازش کردمو گفتم:هیس خیلی خب کشتی خودتو ..... بسه امروز به اندازه کافی با اعصابم ور رفتن تو دیگه بدترش نکن .... بعدا باهم حرف می زنیم .... بزار اروم شیم ....
من این دختری که یه دنیا حرف پشت نجابتش بود رو دوست داشتم همین دختری که تو اغوشم می لرزید و اشک می ریخت و ازم دوری می کرد .....
صبح با نور خورشید که مستقیم به چشمم می خورد بیدار شدم زیر لب غرغری کردم که چیزی رو سینم جابه جا شد نگاهم رو مهری که اروم و عمیق مثل یه بچه گربه ملوس خوابیده بود چرخید هنوز رد اشک رو صورتش بود اروم موهاشو از صورتش کنار زدم رو لب های نیمه بازش بوسه کوتاهی زدم اخم کرد وسرشو تو گودی گردنم فرو کرد به سمتش چرخیدم وانگشتامو تو موهای پریشونش فرو کردم مگه می شه به این فرشته کوچولو شک کرد مگه می شه این همه معصومیت رو ندید گرفت .... حرفای افرومنو از ذهنم پس زدم ودم عمیقی از عطر دلنشینش گرفتم .... مگه می شه تو رو سیاه دید فرشته کوچولوی من ....
کمی خودمو عقب کشیدم که غرغری کردو این بار سرشو تو بالش فرو کرد خندمو قورت دادمو از تخت پایین رفتم که چشمم به حوله ای افتاد که لای ملحفه روتختی پیچیده شده بود اگه مهری الان چشم باز می کرد ومنو می دید ....از تصور گونه های گلگون و چشمای درشتش خندم گرفت سریع لباسهامو رو پوشیدم و حوله رو برداشتم .... الحق خوب ابروداری کردی حوله جان نگفتی اگه مهری زودتر بیدار می شد من چی جوری باید از سکته احتمالیش جلوگیری می کردم اخه یه زن با دهن کج و چشمای لوچ به چه کارم میاد؟؟
ابی به دست و صورتم زدم ورو لبه تخت نشستم لب های نیمه بازش عجیب وسوسه انگیز شده بود به سمتش خم شدم که تکونی خورد و پلکش لرزید .... با دیدن من که تقریبا روش خیمه زده بودم با هول عقب کشید وصدای برخورد سرش با دیوار و ناله اش با هم یکی شد
romangram.com | @romangram_com