#توماژ_پارت_619
-مهری من الان خود اتشم خود خود طوفان اونقدر امروز پشت تلفن خاموش برات نقشه های ریزو درشت کشیدم که شدم انبار باروت .....
رنگش پریدو نگاه ترسیدش تو چشمام قفل شد .... نباید بترسی ..... من الان همون دختر جسورو می خوام که بزنه تو دهنم و به افکار سیاهم پایان بده این نگاه ترسیده جواب من نیست مهری
-کجا بودی ؟
از صدای بلندم قدمی به عقب برداشت که با یه قدم دیگه فاصلمونو پر کردم و قبل از اینکه به خودش بجنبه دستمو دورش حلقه کردمو اروم شال مشکی ای که صورتشو رنگ پریده تر نشون می داد برداشتم که ترس مهمون عسلی هاش شد
-پاکمهر ..... چی کار داری می کنی؟
حس می کردم تمام اعصابم کش اومده و نبض سرم محکم تر از قبل می کوبه از چی عصبانی بودم؟حرفای افرومن ؟ گوشی خاموش مهری و این غیبت طولانی و بی خبریم ؟ یا این چشمایی که معلومه ساعت ها اشک ریخته و لباس سیاهی که هیبت یه عزادارو بهش داده ؟
اروم موهاشو از بند گیرش رها کردم که تکون محکمی خورد
romangram.com | @romangram_com