#توماژ_پارت_592


بعد اشاره ای به حموم کردو گفت:نمیای؟

به سمتش خیز برداشتم که سریع رفت تو و باز صدای خندش تو خونه پیچید چای دم کردم گرچه می دونستم کار منو ارتین به چای خوردن نمی رسید بی بی سی به گوشم رسونده بود چقدر توپش پره

بعد از اون یه هفته و بی خبری به تکاپو افتادمو بعداز اینکه جریانو به مامان گفتم و برق رضایتو تو چشماش دیدم خونه ای اجاره کردم و پول خرید وسایل خونه رو دور از چشم ارتین به حساب پونه ریختم گرچه راضی نبود و کلی غر به جونم زد ولی وسوسه بالا پایین کردن پاساژا چیزی نبود که پونه ازش بگذره کمند به خونه فخری خانم رفت وازشون خواست تا فقط وسایل ضروری رو بردارن چون تو خونه سه اتاق خوابی که براشون گرفته بودم همه چیز به لطف ولخرجیای پونه وجود داشت و حالا بعد ازتموم شدن کارا مامان موضوعو با ارتین درمیون گذاشته و رفیق شفیق بنده با مشتای گره کرده راه افتاده که بیاد ...کاش پاکمهر زودتر بره اصلا تو ذات این پسرخاله ها مراعات نبود یکی از یکی غلدرتر و بی منطق تر از نظر جفتشون اسمون همون رنگی بود که اینا صلاح می دیدن

-به به ببین چه کرده

پاکمهر یه لیوان برای خودش چایی ریختو درحالی که با تن پوش حموم رو صندلی می نشست گفت: نه دیگه وقته بدبخت کردنت رسیده داداش باید برات استین بالا بزنم

نگاهی به ساعت کردم و گفتم:مگه نگفتی با مهری ساعت پنج قرار داری؟


romangram.com | @romangram_com