#توماژ_پارت_587
چشم غره فخری زبون همسایشو کوتاه کرد که گفتم:ممنون راستش ....
چشم از چهره گلگون و شرمنده کمند گرفتمو گفتم: من حرف زدنو مقدمه چینی بلد نیستم خانم ،علی اقا رو می شناختم و مثل خیلی از مردم این محل به گردنم حق داره ،نپرسید چی و چرا که یه رازه بین منو اون خدابیامرز همین قدر بگم که زندگیمو مدیونشم و حالا نه از سر ترحم بلکه به خاطر لطفی که یه روز بهم کردو دستمو گرفت اومدم که دست خونوادشو بگیرم تا شاید اون خدابیامرزم ازم راضی باشه می دونم هر کاری هم بکنم بازم زیر دینش هستم ولی به من این فرصتو بدین که لااقل ذره ای از محبتشونو جبران کنم
فخری با صورتی که از اشک خیس شده بود گفت:ممنون اقا من نیازی به ترحم ندارم خودم از پس زندگیم برمیام علی هم اهل منت گذاشتن نبود هیچ وقتم چشمش دنبال جبران دیگران نبود برای دل خودش کار می کردو با خدای خودش معامله می کرد
-می دونم شاید پیشنهادم صورت خوشی نداشته باشه ولی من یه مادر تنها دارم که این روزا نیاز به مراقبت داره قول می دم راضی نگهتون دارم این جوری هردو به خواستمون می رسیم هم من خیالم از بابت خونواده علی راحته هم شما پول کارکرد خودتونو می گیرین ....شرمنده ام که انقدر رک می گم ولی من نمی تونم نسبت به شما بی تفاوت باشم خانم
سر به زیر انداخت که چاییمو سرکشیدمو کارتمو تو سینیش گذاشتمو گفتم: اگه تا اخر هفته تماس نگرفتین من میام که وسایلتونو جمع کنیم و با خودمون ببریم خونه مادرم
بلند شدم که زن همسایه مثل فنر از جاش پرید تو نگاهش برق رضایتو می دیدم وبا لبخندی که از رو لبش نمی رفت ما رو تا دم در بدرقه کرد بی حرف همراه کمند کوچه های تنگ و شلوغو پشت سر گذاشتیم سوار ماشینو شدیمو راه افتادیم
-اگه بفهمه براش نقشه کشیدیم ..
romangram.com | @romangram_com