#توماژ_پارت_525

تصویر خونوادم کم کم به سایه های محوی تبدیل می شد و تنها تصویری که با وجود این همه دوری با وجود اتمام حجتم با دلم بازم پررنگ تر از هروز تو نظرم جلوه می کرد روژان بود .... روژانی که حتی تا پشت در خونم اومد و من پا تو یه کفش کردم و قدم از قدم برنداشتم روژانی که حرف ارتینو مبنی براینکه برای همیشه از ایران رفتمو باور نکرد و بارها و بارها به گوشی ارتین زنگ زدو جویای حالم شد ..... و حالا من بعد از این همه دوری و اونهمه نقشه برای دور کردن روژان از خودمو زندگی سیاهم دلم هوای شنیدن صداشو کرده ..... بعد از اینکه گچ پام باز شد و فیزوتراپی تموم شد بالاخره تونستم از تختم دل بکنم .... کلیدو تو قفل چرخوندمو اروم به سمت کمدم قدم برداشتم دست به دیوار گرفتمو با اطمینان اینکه مامان به ترکیب اتاقم دست نزده کورمال کورمال کشومو پیدا کردمو گوشیمو برداشتم .....

-بله بفرمایید

با شنیدن صداش قلبم به تپش افتاد و تموم تنم گر گرفت .... دست کشیدن از روژان کار من نیست

-الو.... الو...

تماسو قطع کرد که لعنتی نثار خودم کردم .... اخه پسر احمق چشمات کور شده زبونت که لال نشده دوباره شمارشو گرفتم که این بار بغض صداش زبونمو بست : الو .... توماژ .... چرا حرف نمی زنی بی انصاف؟

-فردا میام دیدنت

بدون اینکه مهلتی بهش بدم گوشی رو خاموش کردم

romangram.com | @romangram_com