#توماژ_پارت_490


نگاهم رو نفس که خرسی رو تو بغلش گرفته بود و رو مبل خوابش برده بود دوختمو گفتم: قد تموم این پنج سال بهم بدهکاری خانم

بغضش شکست : من بدون نفس می میرم

-منم یه روز از این حرفا زیاد می زدم فکر می کردم بدون عشقم می میرم ولی می بینی که روح ندارم دل ندارم ارامش ندارم ولی در عوض نفس دارم پس زنده ام و هیچ عجله ای برای مردن ندارم دنیام سیاهه ایندم سیاهه جلوی خونوادم روم سیاهه ولی نفس می تونه کلی رنگ قشنگ به زندگی سیاهم بپاشه ...

-توماژ....

-هنوز بهش نگفتم من همون پدر مرده ایم که سر از قبر دراورده دیگه زحمتش می افته گردن شما خانم چون شاید مجبورشه سال های بقیه عمرشو کنار همین جنازه بگذرونه

-اون بچه گناهی نداره


romangram.com | @romangram_com