#توماژ_پارت_487
-مگه نگفتم پشت به نفسم بخواب والله منم هروقت از خواب بیدار می شمو تورو می بینم زهر ترک می شم
توماژ موهای نفس رو نوازش کردو بوسه ای رو خرمن طلاییش کاشت و گفت:پاشو عمو جون غول بی ازاریه
چشم و ابرویی براش اومدم که نفس همون طور چسبیده به توماژ نگام کرد و با لب های غنچه شدش گفت: یعنی منو نمی خوره؟
این بار خودمم خندم گرفت بعد از کلی قصه بافتن توماژ بالاخره ، من از یه غول بی شاخ و دم به غول مهربون چراغ جادو ترفیع مقام گرفتم
-تا کی می خوای نگهش داری؟
نگاهمو از نفس که جلوی تلویزیون بساط نقاشیشو پهن کرده بود و هرازگاهی نگاهی به کارتون مورد علاقش می نداخت کردمو گفتم: مادرش هر شب مثل مرغ سرکنده تو کوچه می شینه چشم انتظارش
کمی از چاییش خوردو گفت: باید کم کم عادت کنن هم مادرش به نبود نفس هم نفس به زندگی بامن
romangram.com | @romangram_com