#توماژ_پارت_480


تن سردم اسیر زوزه های باد شد که شونه هام خم شد و اشک تا پشت چشم هام اومد چرا ازش متنفر نمی شدم ؟ چرا از چشمم نمی افتاد ؟ چرا این حس لعنتی دست از سرم برنمی داشت؟ چرا هنوز یاداوری نگاهش کافی بود برای بالا رفتن ضربان قلبم چرا هنوز معصومیت چشمهاش کافی بود برای به اتش کشیدن تنم

تک تک کلمات تو سرم پیچید و صدای خنده هاش مثل پتکی تو سرم بود مرد بودم و گذاشتم از ظرافت نزدیک ترینم حرف بزنه ؟مرد بودم که از لطافت گل زندگیم گفت و من یه مشت خرج لبخند کجش نکردم؟ مرد بودم ؟ صدای گوشی قطع شد و باز دوباره به صدا دراومد ساعت چنده نمی دونم این تلفن چی از جونم می خواد نمی دونم ،پشت نگاه نافذ این مرد چی پنهون شده نمی دونم، برق نگاهش به خاطر دست رو شده منه یا صداقت حرفاش نمی دونم، نمی دونم که این طور اشفته ام نمی دونم که دلم هوای مادرمو کرده نمی دونم که تو این گودال بی هوا و پر از کثافت حبس شدم ، نمی دونم که این جوری تموم تنم نبض گرفته از درد بی غیرتی از درد مشتی که گره خورد ولی تو دهنش فرود نیومد .....

به پاهای لرزونم تکیه کردمو چشم از شهر هزار رنگ زیر پام گرفتمو به سمت ماشین رفتم جون دادمو رفتم نالیدمو رفتم مردونه تو دلم بارها هق زدمو رفتم

خودمو رو صندلی رها کردمو سرمو رو فرمون گذاشتم کلافه از زنگ خوردن مداوم گوشیم بی حوصله جواب دادم که صدای داد بزرگ مهر تو گوشم پیچید

-معلومه کجایی مرد حسابی ؟ مارو مچل خودت کردی کدوم گوری رفتی؟

-دارم میام


romangram.com | @romangram_com