#توماژ_پارت_470


-دارم میام

گوشی رو خاموش کردم و راه افتادم وقتی به در خونشون رسیدم زنگ رو فشردم که بی حرف در به روم باز شد در خونه ای که یه روز با کلی نقشه پا توش گذاشتم یه روز به خاطر نجات جون دختری که از ترس تو اتاقش قایم شده بود پا توش گذاشتم همون موقعم به فکر نقشه هام بودم به فکر عهد رفاقتم با توماژ ... کی دل به دلش دادم کی سرخی گونه هاشو گذاشتم به حساب نجابت و دلم لرزید نجیب بود این دختر با وجود تموم این حرف ها بازم نجیب بود بازم برام همون دختری بود که دل به سادگیش دادم که فهمیدم طعمشم ولی پا پس نکشیدم از دامش

قدم به خونه گذاشتم بدون گل بدون شیرینی ..... بدم می اومد از تموم گلا که افرومن تن عزیزترینمو بهش تشبیه کرده بود دیگه هیچ گلی زیبا نبود هیچ رز سرخی نشونه عشق نبود دیگه عطر هیچ گلی نماد عطر تنش نبود دیگه هیچ گلی لطافت تنش مثال زدنی نبود هیچ گلی تصویر نجابت نبود دیگه هیچ وقت هیچ گلی پاش به زندگیم باز نمی شد .....

دست خالیم از شیرینی بهم دهن کجی می کرد دیگه کامم حتی با شیرین ترین اتفاق زندگیم شیرین نمی شد

بزرگ مهر از در سالن بیرون اومد و با غیض براندازم کرد و با صدایی که سعی می کرد بالا نره توپید: به خدا یه روز از دست تو سر به بیابون می زارم پاکمهر .... این دختره رنگ به روش نمونده انقدر چشم به در دوخته، زیر نگاه دائیش اب شدم از خجالت بس که برای عاقد دلایل مسخره برای نبودت اوردم

اروم بغلش کردمو لب های خشکمو از هم باز کردمو زیر گوشش زمزمه کردم: ببخشید .....


romangram.com | @romangram_com