#توماژ_پارت_457
قاشق از دستم افتاد که گفت: ببخشید هرچی فکر کردم نتونستم جمله هامو برای یه مقدمه چینی اساسی درست کنم این شد که دلم پیش دستی کردو حرفشو زد
احساس کردم گرگرفتم دستمو دور لیوان دوغم حلقه کردم تا شاید خنکیش ابی بشه رو اتش درونم، پوستم به گزگز افتاده بود که گفت: ما سال هاست همدیگه رو می شناسیم تو زندگی منو بهتر از خودم می دونی بالا پایین شدنشو دیدی ..... کمند منو از این هول و ولا نجات بده پام رو زمین نیست معلقم بخاطر تو بخاطر جوابت سخته این معلق بودن سخته هرشب هرشب با فکرت دست و پنجه نرم کردن این روزا حتی نفس کشیدن سخت شده برام .....
باید بهش می گفتم که برخلاف اون من این چند روز راحت ترین خوابم رو داشتم ؟ که با یه گوشه چشم هرچند جزئی توماژ تا عرش رفتمو برگشتم ؟که با همون یه جمله دو پهلو کلی قصر طلایی برای خودم تو بهشت کوچیکم ساختم ؟باید می گفتم از احساسم ؟ از قلبی که حتی با تصور اون چشمای نافذ به هول و ولا می افته و فراموش می کنه راه و رسم زندگی رو
-کمند....
نگاهم تو نگاه منتظرش قفل شد ..... چشمهای قهوه ای وابروهای پرپشتش جذبه خاصی بهش داده بود موهای قهوه ای که مردونه رو به بالا شونه شده بود قدی بلند و اندامی ورزشکاری که می تونست در نظر هر دختری جذاب به نظر برسه پرهام مرد بود می تونست تکیه گاه محکمی برای هرزنی باشه ولی من چی؟؟؟ چرا حتی تو نگاه منتظرش برق یه جفت چشم مشکی رو می دیدم که دلم بند دلش بود
-من ... نمی خوام ازدواج کنم
لبخندش رنگ باخت ولی از محبت چشمهاش چیزی کم نشد
romangram.com | @romangram_com