#توماژ_پارت_454


خندید از ته دل و بدون ترس اون مثل من ترس به دل نداشت همسر دلخواهشو داشت عشقشو داشت علاقه زنشو داشت و صدالبته ثمره عشقشون که مهر تایید این همه خوشبختی ساده و بی ریا بود

-فردا باید بریم خرید می خوام کت شلوار دومادی تنت کنم

برق چشمای بزرگمهر حالمو خوب می کرد این بازی به خوش شدن دلش می ارزید محکم بغلم کردو گفت: خوشحالم که بالاخره زندگیت داره سرو سامون می گیره

***

کمند:

دلم عجیب هوای یه قهوه تلخ کرده بود از همون قهوه های توماژ پز....... بعد از یه ملاقات بی نتیجه با کیوان که به نگاه های بی پروای اونو سوالات بی سرو ته خودم ختم شد حسابی خسته و کلافه شده بودم همه چیز بر علیه این مرد بود و باز یه سوال مثل خُره به جونم افتاده بود که چرا توماژ می خواد زنده نگهش داره درحالی که خودش هیچ انگیزه ای نداره از لبخندها و نگاه هاش که مثل دستگاه اسکن روم زوم شده بود فقط می شد یه نتیجه گرفت این ادم یه سرگرمی می خواست برای روزای قبل مرگش شایدم یه ملاقاتی .... سال ها بود که با کسی که بیرون از اون قفس نفس کشیده باشه هم کلام نشده بود اروم از راهروی زندان بیرون اومدمو حریصانه هوای سرد و الوده شهرمو بلعیدم سینم سوخت ولی باید خالی می شد از حجم هوای الوده اون اتاق لعنتی..... به سمت ماشینم حرکت کردم که با صدای اشنایی چیزی درونم تکون خورد


romangram.com | @romangram_com