#توماژ_پارت_422


بی حرف دیگه ای بلند شد که مثل ربات پشت سرش از اتاق زدم بیرون بدون اینکه کلمه ای حرف زده باشم فقط شنیده بودم کلی حرف های ممنوعه شنیده بودم ،نفهمیدم کی خداحافظی کردنو رفتن و کی من به اتاقم پناه بردم صدا زدنای عمو و زن عمو رو بی جواب گذاشتمو چراغ اتاقمو خاموش کردم تا با فکر این که خوابیدم رهام کنن رو تخت تو خودم مچاله شدم که بغضم ترکید گوشام حرفای خوبی نشنیده بود اونم از صدایی که دلمو نلرزونده بود ... چرا لرزونده بود دل کوچیکم از ترس لرزیده بود از ترس نبود همدمش از سنگدلی مرادش ...نمی دونم چقدر گذشت چقدر اشک ریختم چقدر اسمشو به زبون اوردمو لرزیدم چقدر با یاداوری نگاهش به خودم پیچیدم نمی دونم کی گریم شد هق هق ،شد ناله

با پیچیدن صداش تو گوشم بغضم سرباز کرد کی بهش زنگ زدم ؟اصلا مگه گوشیش همراهش بود؟

-الو کمند چرا جواب نمی دی؟

سکوت و دوباره اشک

-داری گریه می کنی خانمی ؟

دلم شکست غرورم شکست وبغضم دوباره و دوباره شکست


romangram.com | @romangram_com