#توماژ_پارت_335

***

کمند:

نگاهمو به راهرو دوختم و با دیدنشون بسم اللهی زیر لب گفتم ..... سرمو پایین انداختم تا دوباره مثل جلسه قبل نشم سیبل تیرهای کینه شون ...... اروم و سر به زیر از مقابلشون رد شدمو تو دلم صدبار خدارو شکر کردم که اونقدر حواسشون به دور و اطراف هست که منو نبینن نگاهشون درست مثل نگاه یه گرگ زخمی به طعمه اش می موند چشم های به خون نشسته و مشت های گره کردشون ته دلم رو خالی می کرد نگاهی به ساعت کردم هنوز یه ربع وقت داشتیم ولی از هیچ کدومشون خبری نبود ،مونده بودم این قوم تاتار چی جوری از تاریخ و ساعت دادگاه باخبر می شدن ...اگه توماژ می اومد .... دل شوره غریبی به دلم افتاده بود نگاهم با سرکشی به سمتشون برگشت و حرفای اون روزمون تو کافی شاپ مثل زنگ خطری تو گوشم زنگ خورد با صدای زنگ گوشی سریع نگاه دزدیدمو جواب دادم

-الو توماژ کجایی؟

-دم در .... اومده؟

اه از نهادم بلند شد از دست لجبازی هاش بالاخره کار خودشو کرده و اومده بود ،صدامو تا اونجایی که می شد کم کردمو گفتم: خودش نه ولی خونوادش این جان .....

صدای نفس هاش تنها صدایی بود که تو گوشم پیچید که گفتم:نیا توماژ خیلی عصبانین می ترسم

romangram.com | @romangram_com