#توماژ_پارت_317

-چرا باید بهت اعتماد کنم تو پسرشی از کجا معلوم که اینم جز نقشه هاتون نباشه

-می دونم سخته ولی اینو بدون که پی خیلی چیزا رو به تنم مالیدمو اومدم پیشت ..... حتی پی زندانی شدن مادرمو

چشمهاش به آنی پر شد و با ناباوری بهم چشم دوخت: افرومن اگه دست رو چیزی بزاره بدون شک تصاحبش می کنه تو مرامش پسر و خونواده و دوست و اشنا مفهومی نداره که اگه داشت از من برای کلاشی هاش سو استفاده نمی کرد، که از پسرش یه اشغال هرزه نمی خواست و تو هر مهمونی علمش نمی کرد ،که اگه بود من الان پیش نامزدم داشتم از دیدن زیبایی هاش غرق لذت می شدم نه با فکر اتفاقات اون شب از روش شرم داشته باشم که از گناه خیانت این جوری به زانو دراومده باشم

بغض به گلوم چنگ زد ولی به سختی پسش زدم و گفتم: باهاش معامله کن

چشمهای اشکیش لبریز از تردید و تعجب میخ چشم هام شد: ولی با شرایطی که من می گم قول می دم نزارم تو این معامله ضرر کنی!!!

وقتی رسیدم خونه بهواژ با خوشرویی ازم استقبال کرد که گفتم: روز اول خوب بود

لبخندی زدو گفت:اره خوب بود خسته نباشی

romangram.com | @romangram_com