#توماژ_پارت_233

-شما اشنایی فامیلی کسی رو تو این شهر ندارین که برین پیشش؟

-نه تو این شهر فقط دائیمو دارم

-با دائیتون تماس بگیرین ماجرا رو براش تعریف کنید که اگه امکانش هست زودتر برگردن این جوری من دل نگران شما می مونم

دوباره نگاهی به خونه انداختم که گفت:ممنون از لطفتون چشم حتما

از ماشین پیاده شد که گفتم: من پیگیری می کنم اگه لازم باشه یه نفرو می زارم تا از شما مراقبت کنه

لبخند خجولی زدو گفت: ممنون نیازی نیست مطمئنم اگه دائی بفهمه خودشو می رسونه

سری تکون دادم که خداحافظی کرد و رفت به در نرسیده صداش کردم

romangram.com | @romangram_com