#توماژ_پارت_227

اخماش توهم رفت که گفتم:همه خونوادش جلوی در دادگاه منتظرت بودن خیلی عصبانی بودن اونقدر که وقتی فهمیدن من وکیلتم کم مونده بود کارمون به برخورد فیزیکی بکشه

نگاهش رنگ نگرانی گرفت و گفت:چی؟ الان باید بگی؟

شنل بافتمو بیشتر رو شونه هام کشیدمو گفتم: من مهم نیستم می بینی که اتفاقی هم نیفتاد ولی اونایی که من دیدم انگیزه خوبی برای کشتنت دارن ولی چرا؟ یعنی جدایی تو از خواهرشون انقدر براشون گرون تموم شده؟

نگاه مهربونشو بهم دوخت و گفت:بهش فکر نکن

-این یعنی دهنمو ببندم دیگه؟

-نه یعنی نمی خوام بیش از این خودتو تو دردسر بندازی اگه فکر می کنی خطرناکن می تونم یه وکیل دیگه بگیرم .....دلم نمی خواد تو اسیبی ببینی

اگر فرصت دیگه ای بود باید کیلو کیلو قند تو دلم اب می شد از حرفش که توش پر از رنگ و بوی دل نگرانی بود ولی ....

romangram.com | @romangram_com