#توماژ_پارت_214


بالاخره خودمو قانع کردم که فقط به خاطر تشکر زنگ می زنم و بعدش برای همیشه فراموشش می کنم وقتی گوشی رو برداشت صداش گرفته و خسته بود اون قدر بی جون جوابمو داد که ناخواسته ازش خواستم ادرسشو بده تا برم پیشش ...... مکثش طولانی شد ولی بالاخره ادرس رو دادو بدون هیچ حرفی قطع کرد نمی دونستم چرا ولی انگار واقعا نگرانش بودم خب اون کمکم کرده بود و این فرصت خوبی بود تا جبران کنم خوبیشو ولی اینها همه توجیه های مزخرف دلم بود خودم که می دونستم با تمام وجود دوست داشتم برم پیشش نمی دونم چرا ولی .....

یه تاکسی گرفتمو سریع خودمو به خونش رسوندم درو نیمه باز رها کرده بود صداش کردم ولی جواب نداد اروم با پاهای لرزون رفتم تو که دیدم خسته و نزار روی کاناپه دراز کشیده ..... صداش کردم که بی جواب موند فقط نگاه می کرد انگار منو نمی دید زیر لب چیزی زمزمه کرد که نشنیدم نزدیک تر رفتم ولی حتی تکونی به خودش نداد ساعت ها بدون حرف کنارش موندم وبی هیچ نتیجه ای برگشتم چرا رفته بودم ؟ برای چی ادرسشو بهم داد ؟می خواست چی رو بهم نشون بده ؟ که اونقدر زخمی و ناتوانه که حتی نمی تونه از مهمونش پذیرایی کنه؟ روزها برام به کندی سپری می شد کلافه و عصبی شده بودم به طوری که هم خونه هام جرات نزدیک شدن بهم رو نداشتن..... گوشیم زنگ خورد خودش بود باهام قرار گذاشت که رو هوا زدم انگار لحن سرحالش حال منم جا اورده بود سریع دوش گرفتمو در مقابل چشمای متعجب دوستام با وسواس لباسی انتخاب کردمو از خونه زدم بیرون.... وقتی دیدمش خبری از اون مرد شکست خورده و نالان نبود .... حسابی به خودش رسیده بود وسرحال تر به نظر می رسید گرچه هنوز چشم هاش غمی پنهان رو فریاد می زدن ولی لب هاش می خندید ازم عذرخواهی کرد و گفت که خواسته بی ادبیشو جبران کرده باشه اونم نمی دونست چرا اون روز بهم ادرس داده ومن بارها تو دلم تکرار کردم که این مرد جذاب و دوست داشتنی است ...دوست داشتنی؟؟؟ حتی از فکرش هم خجالت می کشیدم دلم بی حیایی می کرد و چشمام حریصانه تو نگاه تیره اش قفل شده بود......

هیچ وقت نگفت چرا سر از این کشور دراورده وقتی از خودم گفتم صبورانه گوش کرد و پای درد و دلم نشست این مرد تو غربت هم درد بود او هم مثل من به اجبار راهی این سرزمین شده بود او به جبر زمانه و من به اصرار عمویی که حق پدری به گردنم داشت ....از خونوادم گفتم که در کودکی از دست دادم و عمویی که همیشه حمایتم کرده و همه زندگیشو گذاشت به پای تنها یادگار برادرش ..... از این که چقدر از درس خوندن بیزار بودم و تنها به خاطر دل عموم این رشته رو انتخاب کردمو راهی این شهر شدم....نفهمیدم کی اونقدر باهم صمیمی شدیم که در نبود دوستام به خونم اومد و شد معلم خصوصیم، واقعا وقتی پای درس و کار وسط می اومد با کسی شوخی نداشت روزهایی که شرکت نمی رفت کمکم می کرد تا درس های سخت دانشگاهم رو بخونم و گه گاه با خط کش به حساب شاگرد تنبل و سر به هواش می رسید ..... وقتی کنارم بود انگار ادم دیگه ای می شدم ..... از پیله ام بیرون می اومدم من کنار توماژ بچگی کردم شیطنت کردم و بزرگ شدم کمکم کرد تا مدرکمو گرفتم .....اون دوسال مثل برقو باد گذشت تو این دوسال فهمیدم چقدر رو تیپ و ظاهرم حساسه اولش هضمش برام سخت بود احساس می کردم همه مثل زنای کولی بهم نگاه می کنن ولی برق رضایت چشماش به همه چیز می ارزید هیچ وقت بهم حرفی نزد ولی دوست داشتم ازم راضی باشه نمی دونم چرا ولی دلم می خواست باب طبعش باشم دوست داشتم به چشمش بیام....دلم لرزیده بود اون قدر که پایان تحصیلی شد پایان خوشی هام و حکم عمو برای برگشت به ایران شد حکم مرگم ،برای اولین بار از عموم به دل گرفتم چطور می تونستم برگردمو رفیق دوسالم رو تنها بزارم درست شب پروازم سکوت دوساله اش رو شکست و ازم خواست وقتی تو ایران پاگیر شدم وکالتشو به عهده بگیرم وقتی گفت ازدواج کرده و حالا می خواد بچشو پس بگیره انگار اب داغی رو سرم خالی کردن ....ازدواج کرده بود؟؟ باورم نمی شد، توماژهیچ وقت بهم ابراز علاقه نکرده بود حتی کاری نکرده بود که من به حساب علاقه و عشقش بزارم ولی من چی ؟ منی که دوسال ذره ذره بهش دل بستم.... اونقدر درکش برام سخت بود که نفهمیدم چی گفت کی خداحافظی کرد کی سوار شدمو برای همیشه به ایران برگشتم ...... از ادرسی که داد تونستم محل کار و خونه همسر سابقشو پیدا کنم نمی دونم چرا ولی ندیده ازش کینه به دل داشتم احساس می کردم حال بد توماژ تواین سال ها به خاطر زنیه که حالا باید باهاش روبرو می شدم و حق کسی رو می گرفتم که تمام فکر و ذهن و قلبم رو احاطه کرده بود ....... وقتی به محل کارش رفتمو ناشناس باهاش هم کلام شدم تمام تصوراتم به هم ریخت این دختر نمی تونست دیو دوسری باشه که من تو ذهنم درست کرده بودم به نظر خانم معقول و متینی بود تمام مدت نگاه از نگاهش نگرفتم تا شاید ذره ای دروغ تو عمق چشماش پیدا کنم ولی نبود ...... چطور امکان داشت این زن بتونه توماژ رو به جنون بکشه .... چرا رهاشون کرده بود و خودشو تو غربتی اسیر کرده بود که کمر خم کرده بود از مرد تنهای قلبم ...... شاید احمقانه به نظر برسه ولی تمام مدت درحال مقایسه خودمو اون زن بودم ......زیبایی افسانه ای نداشت ولی ملوس و تو دلبرو بود حس حسادت به قلبم چنگ می نداخت این زن با تمام سادگیش چندسال از توماژ خاطره داشت و بچه ای از مرد مغرور قلب من داشت اخساس می کردم که هوا برای نفس کشیدن هم سنگین شده که حرف رو کوتاه کردمو از شرکت بیرون زدم ...... هر کاری کردم تا بلکه از علت جدائیشون مطلع بشم ولی توماژ تنها با گفتن این که به درد هم نمی خوردیم منو از سرش باز می کرد و اجازه صحبت بیشتر نمی داد ......

با صدای زنگ گوشیم از فکر و خیال گذشته بیرون اومدم و با دیدن عکسش رو صفحه گوشیم سریع جواب دادم

-الو کمند

لبخندی با شنیدن صداش رو لبم نشست ...... دلخور بودم ،هنوزم از اخرین ملاقتمون ازش دلخور بودم ولی دلم این حرفا سرش نمی شد تشنه بود ....تشنه شنیدن صداش ، تشنه دیدن چشماش مثل معتادها تمام تنم درد شده بود از این فاصله ای که بینمون افتاده بود


romangram.com | @romangram_com