#توماژ_پارت_213
-تو عالم مستی یکی رو زیر کرده و طرف جا به جا تموم کرده خونوادشم پاشونو کردن تو یه کفش که الا و بلا قصاص طرف یه بچه هفت هشت ساله داشته انگار باید به سن قانونی برسه تا تکلیفش معلوم شه
-ادرسی ازشون داری؟
***
کمند:
کلافه سرمو رو فرمون گذاشتم تمام این مدت رو به دنبال نشونه ای از گذشته توماژگشته بودم ولی ..... هیچ چیز به درد بخوری دستمو نگرفته بود با ضربه ای که به شیشه ماشینم خورد سربلند کردمو در مقابل تذکر پلیس سری تکون دادمو با عجله ماشینو روشن کردمو راه افتادم ....به خودم نمی تونم دروغ بگم ازش خوشم اومده .....یعنی اگه بخوام با خودمو دلم رو راست باشم باید بگم که دوستش دارم ... شخصیتش از همون اولین دیدارمون تو اون مهمونی برام دوست داشتنی و جذاب بود..... با یاد اوری خاطراتم لبخندی رو لبم نشست ....وقتی اولین بار دیدمش از ترس رو پام بند نبودم ،یه مهمونی کذایی که قرار بود یه جشن تولد ساده باشه ،چقدر حرص خوردم وقتی با خونسردی ازم می خواست تا ماساژش بدم و در عوض منو از اون جهنم بیرون ببره، دلم می خواست هرچی دم دستمه رو بکوبم تو سرش ولی حیف که کارم پیشش گیر بود اصلا نمی دونم چی شد که به یه پسر غریبه اعتماد کردم .....لحظه به لحظه اون شب در نظرم جون گرفت ..... یه پسر قد بلند با چشم و ابرویی مشکی و جذاب که نگاهش خالی از هر حسی به گوشه ای از سالن خیره مونده بود انگار اصلا تو این دنیا نبود اروم اروم از نوشیدنیش می خوردو لودگی دوستش رو بی جواب می ذاشت محو تماشاش بودم که بی هوا به سمتم برگشت و نگاه کنجکاومو غافلگیر کرد خجالت کشیدم ولی نتونستم ازش چشم بردارم ...... اروم بلند شدو به سمتم اومد و ازم خواست که باهاش همراه شم مثل یه عروسک کوکی دنبالش راه افتادم نمی دونم چی تو وجودش بود که این طور جذبش می شدم ،مگه اون کی بود ؟چه فرقی با بقیه پسرای مست پارتی داشت؟؟
این پسر فرق داشت این مردی که شونه هاش افتاده و غمی تو نگاهش موج می زد با همه فرق داشت برخلاف تصورم که حتما سر از یکی از اتاقا درمیاریم راهشو به سمت حیاط کج کردو به سمت الاچیق رفت و بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن ...... می گفت فهمیده وصله ناجور مهمونی ام وبا ترس و لرزم موجب تفریح دوستاش شدم ...... ازش خواستم که منو ببره و اون شرط مسخره....
خندم گرفت از مرور لحظه هایی که به هردومون گذشت برای لحظه ای غم نگاهش رفت و جاش روبه شیطنت داد که ازم خواست اول ماساژش بدم تا منو ببره ...... چقدر حرص خوردم سعی کردم با دستای ظریفم مثلا حسابی گوشمالیش بدم که صدای خندش بلند شد وقتی بعد از کلی ماساژپاهاشو به سمتم دراز کرد داشت اشکم در می اومد ترسیده بودم و دستام درد گرفته بود وقتی با بغض نگاهش کردم رضایت داد و همراه هم از خونه زدیم بیرون .....بعد از اون روز حتی یک لحظه هم از فکرش در نیومدم غم نگاهش از نظرم دور نمی شد ساعت ها به شماره ای که بهم داده بود خیره می شدم و با خودم کلنجار می رفتم تا از فکرش بیام بیرون ولی..... چشماش......
romangram.com | @romangram_com